X
تبلیغات
خاطرات ما 2 تا

خاطرات ما 2 تا

We are some SHAGHALS!

پس از مدت ها!

من دیدم این جا رو خیلی وقته ول کردیم، ممکنه بلاگفا ببدندتش، گفتم بیام یه پست بزنم...

خیلی وقت از آخرین پستی که زدیم گذشته... توی این مدت ما هم مرحله یک و مرحله رو دادیم، و از ما ۶تا رکسانا و خدیجه قبول شدن و رفتن دوره... الان هم دوره شون تموم شده و منتظر اعلام نتیجه هان... ان شاء ا... که جفتشون کوالیفای میشن!

امسال هم که مصر دیر به تیم ایران ویزا داد و در نتیجه تیم نرفت جهانی... اینم ضد حال بزرگی بود...

همین دیگه... حالا شاید مخ رکسانا رو هم زدم که بازم بیاد اینجا آپ کنه!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:49  توسط شاقالک  | 

برنامه ی کلاسی! D:

سلام سلام!

می خواستم یه خبر خوش بدیم اونم اینه که من تونستم به برنامه ی کلاسیمون پی برم!

اونم نه این که از روی برنامه ی روی پانل نوشته باشم ها! نه!

راستش رو بخواین از اون جایی که برنامه ی فردا رو نمی دونم، اومدم آن شدم تا از توی این وبلاگ ببینم که برنامه ی شنبه چیه.

کلی گشتم و این ۵تا پست آخر رو زیر و رو کردم تا بفهمم برنامه مون چیه! خدا رو شکر که اون پستا رو زده بودم!

حالا تصمیم گرفتم که برنامه مون رو این جا بنویسم تا دیگه مجبور نشم برم همه ی اون پستا رو زیر و رو کنم!

اینم از برنامه:

شنبه: شیمی ( خانم مساح ) - هندسه ( آقای اشتری ) - عربی ( خانم نور جلیلی )

یک شنبه: ریاضی ( خانم بطلانی ) - فیزیک ( آقای شکوری ) - فیزیک / ورزش ( خانم تقاء )

دو شنبه: ریاضی - شیمی - آمار ( خانم سیادت موسوی ) - ورزش/ ... ( هیچی  )

سه شنبه: آمادگی دفاعی ( خانم جراحی ) - ادبیات ( خانم اشرفی ) - جغرافی ( خانم حسین زاده * )

چهارشنبه: ریاضی - فیزیک - کامپیوتر ( خانم دوستانی ) - زبان ( آقای نجمائی )/دینی ( خانم عظیمی )

پنج شنبه: زبان - دینی - زبان فارسی ( خانم حاجی زاده )

* اسم این یکی رو از برگه ی امضاهامون پیدا کردم!

خب فعلا همین! بای!

پ.ن: این قد چت کردم که همه اش می خوام بنویسم D: !!!!!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:16  توسط شاقالک  | 

روز پنجم مدرسه!!!!!! :-&

پنجشنبه پنچم مهر ماه ۱۳۸۶:

السّلام علیکم و رحمة الله!

اول از همه بگم که در پست های قبلی گفته بودم که احتمالا رکی هنوز این پستا رو نخونده ها! حدسم درست بود! ۵ روزه آن نشده!!!!!

دوم این که امروز کلی خوش گذشت!!!!! زنگ اول ما زبان داشتیم بعد رفتیم پیش معلممون ( همون آقاهه که کلی مهلبونه!!!  ) بعد بهش گفتیم برگه هامون رو امضا کنه. اونم گفت چند بار در ماه می خواین بیاین؟ ما هم چون دیدیم که خیلی مهربونه، گفتیم دو جلسه!!! آقاهه کلیییی مهلبونه آخه!  

بعد رفتیم طبقه ی سوم پیش دانشگاهی ( تا جایی که یادم مونده سال پیش، پیشای تجربی اون جا بود ولی الان پیشای ریاضی اونجان! ) دیدیم بههههههههههههههههههه! مهشید خانم هم توی اتاق نشستن! بعد تصمیم گرفتیم که همون روز اتاقو تمیز کنیم. سه تایی ( من و رکی و مهشید!!! ) رفتیم اون ور که به کیمیا هم خبر بدیم. کیمیا هم طبق معمول روی صندلی معلما ( همونا که ان قده بلندن قد نی نی ها بهشون نمی رسه!  ) نشسته بود. از کلاس رو به رویی هم صبا اومد و قرار شد که ساعت ۹:۱۵ بریم اتاقو تمیز کنیم! من و رکی یه کم موندیم پیش صبا و کیمیا. بعد صبا رفت بیرون که بره درس بخونه که یهو منو صدا کرد و گفت: وااای دل افروز بیا!!! منم رفتم کنارش بغل پنجره ی بین دو تا کلاسا. صبا لبه ی بیرونی پنجره رو نشون داد و گفت: ببین! گنجیشکا می یان این جا می شینن دست شویی می کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!               ...

اون ور رکی و کیمیا مرده بودن از خنده!!! بعد که من برگشتم توی کلاس صبا از بیرون با ذوق و شوق از بیرون داد می زنه که اِ دل افروز! اون ور هم دست شویی کردن!!!!!!!!!!!     

خلاصه! ما متفرق شدیم و من و رکی اومدیم بریم توی کلاس بغل اتاقمون که دیدیم مهشید اون جاست!!!! با مشقت های فراوان تونستیم مهشید رو از کلاس بندازیم بیرون و پرچم پر افتخار خودمون رو در مرز کلاس بر افراشته کنیم!!!!!

حالا من و رکی اومدیم مسئله حل کنیم. مسئله هه علامت تعجب داشت! حالا مگه حل می شد؟  آخرای زنگ رکی اومد پیش من و گفت که به چه نتایجی رسیده. بعد دوتایی نشستیم روش فک کنیم. به کلی نتایج رسیدیم که نمی تونستیم هییییییییییییییییییییچ کدوم رو ثابت کنیم و اگر هم یکی اش اثبات می شد بقیه اش از دم اثبات می شد!   خلاصه به این نتیجه رسیدیم که مسئله هه np complete می باشد!!!!!!!!!!!!!!!  دیگه من و رکی شروع کردیم: آخه این چه کاریه؟ ورداشته مسئله ی np complete داده که چی؟ یه ساعته ما رو معطل کرده وگرنه اگه مسئله ی عادی بود که ایکی ثانیه ای حل شده بود و ... !!!

در همین لحظه زنگ خورد ( ۹:۱۰ دقیقه!!! ) و ما هم مقنعه هامون رو سر کردیم و رفتیم بیرون تا به دوستان بپیوندیم. رفتیم توی اتاق و دیدیم که کلی از وسایل رباتیکی ها اون جاست. از چمدونشون گرفته تا یه سری از قطعه هاشون. حتی اجسامی مانند دمپایی هم روی میز ها بود! روی میز ها هم که اندازه ی قد من خاک نشسته بود. صندلی ها هم همه اش کثیف بود یا در اثر لحیم کاری بعضی جاهاش سوخته بود. پایه ی یکی از این تابلوهای وایت برد هم بود!!!! خلاصهههه! ما دست به کار شدیم ... وسایلشون رو ریختیم توی یه سبد یا همون چمدونه! لازم به ذکره که دمپاییه رو مهشید ورداشت!!!

تمام چیزا رو ریختیم توی سبده  و چمدونه و آشغالا رو هم ریختیم توی سطل. مهشید و یکی دوتای دیگه رفتن سبده رو گذاشتن طبقه ی پایین توی سالن پیش. بعدش هم رکی چمدونه رو گذاشت اون ور راه پله بغل در اتاق مشاوره. منو کیمیا هم پایه ی تخته وایت برد رو گذاشتیم کنار چمدونه. این وسط صبا هم هی وسیله ها رو کش می رفت و هی می گفت اینو نگه دارین! اونو دور نریزین! اینو من می برم خونه می ذارم توی دکور و ...!  یه بار هم در حال کش رفتن یه پلاستیک قرمز از توی اون سبده دیدمش و بلافاصله دعواش کردیم که پلاستیکه رو بذاره سر جاش!  تنها چیزایی که توی اتاق موندن صندلی ها و سه تا میز و یه مانیتور و دو تا کیبرد و یه ماوس و یه قاب عکس و دو تا ساعت دیواری و یه تخته ی چوبی بود که رباتیکی ها روش ربات ها رو آزمایش می کنن. رکی قابه رو زد به دیوار و تخته هه رو با هم چسبوندیم به دیوار که نیفته و بعد هم من و مهشید یه صندلیه رو ( از همون صندلی معلم بلندا!!! ) که پشتی اش کنده شده بود، بردیم توی یه کلاس و رکی هم صندلی سالم اون کلاس رو ورداشت و آورد توی اتاقمون!!!!  تازه قرار شد صندلی دسته دار ها رو هم با صندلی های سالن پیش عوض کنیم!!!!  صبا و کیمیا هم زودتر فرار کردن رفتن چون کلاس ریاضی داشتن!

من و رکی و مهشید هم همون طوری با مانتو و دست خاکی و بدون کیف ( و صد البته با برگه ها! ) راه افتادیم که بریم از معلمامون اجازه بگیریم. وسط راه بهار خلیقی نژاد رو دیدیم و مهشید دوباره رفت طبقه ی بالا که چمدون و اینا رو بهش بده. من و رکی هم رفتیم سر کلاس دینی که معلمه گفت یه ربع بشینین و بعد برین. برگه ها تون هم پیش من می مونه تا آخر زنگ! ما بهشون گفتیم که وقتمون کمه و خانم رستمی هم گفتن با ما همکاری کنین که گفت خانم رستمی در این باره چیزی به من نگفته!

ما هم نشستیم ( با دست کثیف!  ). معلمه ( اسمش خانم عظیمیه ) داشت می گفت که دفتری که منظم باشه یه نمره تشویقی می گیره که این یه نمره به مستمرش اضافه می شه. بعد هم گفت که اون قسمت پیشنهاد ها رو هر کی خیلی خوب انجام بده، باید جلسه ی بعدش به من نشون بده و اگه خوب بود بهش یه نمره می دم. این طوری هم نیست که هی این پیشنهاد ها رو انجام بدین تا یه نمره رو بگیرین! توی هر ترم، دو بار اجازه دارین پیشنهادا رو به من نشون بدین. بعد ماندانا گفت پس می شه دو نمره توی هر ترم! معلمه گفت نه، جفتش یه نمره داره. عسل هم گفت پس دفترو دو نمره کنین! گفت نه همون یه نمره! قبلش هم عسل گیر داده بود که یه نمره چیه خب؟ به جای این همه وقت که بذاریم روی دفتر می شینیم درس می خونیم!!!!! خلاصه ملت گیر دادن به نمره ها و هی هم می گفتن یه نمره دفتر، دو نمره پیشنهاد می شه سه نمره!!! آخراش دیگه معلمه داشت می کوفت توی سرش!!!!!

این طوری شد که بیست دقیقه گذشت و من و رکی هم رفتیم بیرون. آخر راه پله ها دیدیم که همون چمدون قرمزه که ما جمع کردیم توی این یکی اتاق رباتیکی هاست ( اتاق بهار و شیرین و پریسا! ). بعد یواشکی و به دور از چشم خدمتکار رفتیم دستامون رو توی آبدارخونه شستیم!

وقتی رفتیم پیش دانشگاهی و مهشید رو در همون کلاسی که فتح کرده بودیم یافتیم، مهشید شروع کرد به تعریف کردن ماجرای خودش. گفت که سر راه خانم سجادیه رو دیده و خانم سجادیه گیر داده که شما باید برین توی اتاق خانم حر، رباتیکی ها باید برن توی اتاق پیش!!! مهشید هم گفته ما نیم ساعت داشتیم اون جا رو تمیز می کردیم! حالا جالبی اش این جاست که نه رباتیکی ها اتاق پیش رو می خوان، نه ما اتاق خانم حر رو!!!!  خلاصه، سجادیه می گفته که خانم حر گفته من می خوام المپیادی ها پیش من باشن. مهشید هم که جریان رو گفته، سجادیه از حر نقل قول کرده که عمده ی کار المپیادی ها توی خونه است و اون جا فقط می خوان تبادل اطلاعات کنن! ( مثلا مهشید West درس بده بهمون، رکی Creative و ...! ) مهشید هم درجا گفته که پس ما مشکل داریم که سر کلاس نمی ریم؟  بعد سجادیه گفته که نهایتا هم می تونین اتاق مشاور رو بگیرین! آخه تیزهوشانا نمی فهمن که ما هفت نفر، با یکی دیگه توی اتاق خانم حر یا اتاق مشاوره ی پیش، حتی وایساده هم جا نمی شیم دیگه چه برسه با کتاب دفتر و اینا؟

این زنگ هم من و رکی رفتیم توی کلاسی که کیمیا همیشه می ره و شروع کردیم به خوندن متن وست ( نیست همه ی مسائلش np complete!  ) اون جا یه سری مجله ی بهار سمپاد افتاده بود که ما هم بازش کردیم و دیدیم همه اش با کنکوری ها حرف زده! ما هم بستیمش!  اولش توی فهرست هم نوشته بود " پرورش دادن استعدادها از شناسایی آن ها سخت تر است " که رکی شروع کرد به فحش دادن!  وسطاش هم مهشید که یه جای وست رو نفهمیده بود، اومد کتاب رکی رو گرفت تا ببینه چیزی می فهمه یا نه! کتاب خودش هم داد به ما! من و رکی هم آهنگ گذاشتیم و مهشید هم رفت بیرون!  ما هم آهنگو قطع کردیم و نشستیم اون گراف ۴بعدیه رو کشیدیم روی کاغذ!

به این ترتیب زنگ دوم هم خورد و ما هم که با خانم اشرفی زبان فارسی داشتیم، با ناراحتی به سمت کلاس خودمون به راه افتادیم  وسط راه فقیه گفت که قراره بسیج یه سری کلاس قبل از مرحله اولش بذاره که می خوان از هر مدرسه ای فقط یه نفرو قبل کنن!!!!!  نزدیکای دفتر بود که ما تازه فهمیدیم یعنیییی قرار بود آخر زنگ برگه هامون رو از معلم دینی بگیریم!  جلوی در دفتر وایسادیم تا معلمه بیاد. فقیه و نیلوفر احمدی پور و مائده هم اون جا بودن که واسه ی بسیج با خانم اقارب حرف بزنن تا سهمیه ی ما زیاد بشه! رکی هم گفت که به آقای لیاقت ( مسئول بسیج ) میل می زنه و می گه ما یا ۶نفری میایم یا تو نیا!!!!!!!  در همون لحظه که بچه ها داشتن با خانم اقارب حرف می زدن، خانم سجادیه هم رد شد و گفت که اتاقو چی کار کردیم و بازم یه چیزایی گفت که منم گفتم خانم ما یه ساعت اون جا رو تمیز کردیم !

همون جا  وقتی از معلم دینی پرسیدیم برگه هامون دست کیه، گفت که داده به ماندانا. من و رکی هم از اون جایی که مدت زیادی بود جلوی در دفتر وایساده بودیم و ندیده بودیم که خانم اشرفی رد بشن، به این نتیجه رسیدیم که حتما رفته سر کلاس!!!  با عجله رفتیم بالا که دیدیم ملت همکلاسی جلوی در وایساده ان و منتظر معلم! خیالمون راحت شد! 

به آرومی رفتیم توی کلاس که دقیقا بعد از ما خانم حاجی زاده اومد سمت کلاسمون!!!! رفتیم توی کلاس دیدیم اینم اومد!!!!  دیگه من و رکی رو بگو از خوشحالی داشتیم بال در میاوردیم.  برگه هامون رو دادیم و رفتیم نشستیم بغل فری و گلی. من و گلی هم شروع کردیم به بحث کردن درباره ی کتاب هفتم هری پاتر! معلم هم حاضر غایب کرد و هر کی المپیادی یا رباتیکی بود گفت و بعد معلممون گفت چون تعداد المپیادی ها کمه من فعلا بیشتر به اینا اجازه می دم! ( البته خودمون قبلش یواشکی گفته بودیم که ما تا وسط بهمن وقت داریم و خانم رستمی هم گفتن که با ما همکاری کنین ) بعد هم شرط کرد که برای املاها و امتحان ها می یایم و ماهی یه بار هم می ریم سر کلاس. رکی از کلاس رفته بود بیرون که به من گفت با این همه وقتی که بهتون می دیم باید نتیجه بگیرین ها! منم گفتم خانم ما داریم درس می خونیم و چیز یاد می گیریم ان شاء الله  نتیجه هم می گیریم. اونم گفت که منظورش همون نتیجه ی علمی بوده و اینا! ( قبلش یادآوری کرده بود که مهشید توی اون کلاس یه نفره و من می تونم بهش اجازه بدم ولی شماها خیلی زیادین! مهشید الهی بگم...  یه نفر که هست توی کلاس، تازه با بطلانی و شکوری و اشرفی هم که نداره. بماند که آمار و هندسه اش هم جفتش با اشتریه و ما آماره با سیادته!  )

رفتیم اون ور که دیدیم مهشید هم هست. از کلاس اون ور هم صدای خنده میومد، دیدیم صبا و کیمیا اونجان! از اون جایی که صبا اعتقاد داره معلم زبانه خیلی خوبه ( همون معلم زبان ما!  ) رفت سر کلاس و ما هم نشستیم پیش کیمیا و درس خوندیم. یه جاش رو نفهمیدیم و به کیمیا گفتیم بخونه ببینه می فهمه یا نه. بعد رفتیم پیش مهشید و گفتیم بخونه و اگه چیزی فهمید بهمون بگه. وسطاش هم ما هی مهشید می گفت وایسین تا این جاش رو هم بهتون بگم ما هم می گفتیم نه آقا می خوایم بریم!!!  نهایت بی شعوری بود!!!!

تا ساعت ۱۲ هم مهشید داشت واسمون توضیح می داد که زنگ خورد و صبا ( که نمی دونم از کجا اومده بود این ور ) و کیمیا اومدن خدافظی کردن و رفتن. یه کم بعد کیمیا برگشت و گفت که باباش ساعت ۱ می یاد دنبالش. مهشید داشت برای کیمیا توضیح می داد که یهو رکسانا گفت وااای مصاحبه ی احمدی نژاد رو دیدین؟ خلاصه تا نزدیکای یک داشتیم بحث سیاسی  می کردیم. بعد هم رکسانا گفت که امروز دیگه بریم و برنامه هامون رو بنویسیم و مهشید هم اظهار داشت که برای دیدن این که کی وقتش آزاده، می ره برنامه اش رو می نویسه!

نزدیکای یک به زور از هم جدا شدیم و من و رکی و مهشید راه افتادیم که بریم ( رکی می رفت خونه ی مادربزرگش ). رفتیم دست و صورتمون رو خیس کردیم ولی بازم حالش رو نداشتیم بریم و برنامه مون رو بنویسیم!!!!! این شد که هنوز من و رکی برنامه ی کلاسی رو نمی دونیم!!!!!!!!!!!!!!

قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید و بدین ترتیب حالش گرفته شد !!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 16:16  توسط شاقالک  | 

روز چهارم مدرسه!!!!!! :-&

 و اما چهارشنبه چهارم مهر ماه ۱۳۸۶ هجری خورشیدی!

من بدبخت که از شدت سردرد مجبور شدم بعد از سحر بیدار بمونم و مشق های ریاضی رو بنویسیم. همین امروز هم که من با بدبختی نوشتم تمرینا رو ندید و حل هم نکرد!!! یعنی شانس زیر خط فقر!!!!  تنها نکته ی بامزه ای که اتفاق افتاد این بود که معلم رفت بیرون و رکی به نشانه ی تجدید خاطرات، به من گفت "بچه ها!!!" که درجا بطلانی اومد تو!!!!!!!!!  

فیزیک هم که هیچ فرقی با قبل نکرد. فقط من به خاطر این که معلم خیلی خیلی نکته سنجی داریم، یادآوری کردم که توی فرمول دقت اندازه گیری یک دستگاه، b-a باید توی قدر مطلق باشه!    در ضمن از کتاب گاج هم یه مسئله گفتن توی دفتر بنویسیم که رکی به من گفت ننویسم و من هم تا اومدم دلیلش رو جویا بشم دیگه نصف سوال رو نوشته بودیم!!!!!

زنگ تفریح من و گلی و پرنیان و رعنا و اون یکی پرنیان و رکی و کیمیا و مهشید نشستیم روی سکوهای بغل باغچه و شروع کردیم به خوندن انواع و اقسام شعر شاقال ها از جمله: کره شاقال کدخدا یورتمه می رفت تو کوچه ها-شاقال چه مهربونه درد منو می دونه ( البته به جامعه ی پزشکان بر نخوره، این شاقال از نوع شاقال بامصرف و همچنین شاقال قبلی از نوع شاقالکه!  )- شب ها که ما می خوابیم آقا شاقاله ( بازم از نوع بامصرفه این! ) بیداره رو خوندیم. به همین دلیل من و رکی یه کمی ( فقط یه کم ) دیر رسیدیم سر کلاس!!

از اون جایی که من و رکی یادمون رفته بود برگه هامون رو بیاریم، رفتیم پیش خانم دوستانی ( معلم کامپیوتر ) و گفتیم که ما المپیاد کامپیوتر می خونیم و برنامه نویسی کار می کنیم ( قبلش از بچه ها پرسیده بودیم که چی می خواد درس بده و اونا هم گفتن Visual Basic!!!!   ) فقط امروز یادمون رفته برگه هامون رو بیاریم. اینم راضی شد و گفت از خانم رستمی برگه بیارین تا من بذارم ( از همین برگه کوچولوها ). ما هم رفتیم پیش رستمی که برای بار دوم ضدحال زد و گفت من غیر از اون برگه هایی که بهتون دادم دیگه هیچ برگه ای بهتون نمی دم. ما هم عصبانیییییییییییییییییی! رفتیم کیفا رو برداشتیم و برگشتیم سر کلاس! یه چند تا sms با مهشید رد و بدل کردیم ( لازم به ذکره که باید در این جا از زحمات بهار اعظمی و رکی خودمون تشکر کنیم که نزدیک شدن دبیر رو به من اطلاع می دادن!  ) و رکی هم یه کم با موبایل من بازی کرد و یه سوال گراف هم حل کردیم و بقیه شو به درس گوش دادیم! ( البته من گوش دادم نه رکی و اونم فقط در لحظه ای بود که داشتم صورت سوال رو برای بهار می خوندم تا انجامش بده!  )

زنگ بعد هنوز معلوم نبود که زبان داریم یا دینی. بعد معلوم شد که ما زبان داریم و مهشید اینا دینی که اونا هم از شانسشون معلم دینی نیومده بود. ما اومدیم همین طوری از معلم زبان ( آقای نجمایی ( فک کنم درست گفتم!  ) ) اجازه بگیریم ( آخه صبا گفته بود که آدم باحالیه ) و اونم گفت از رستمی برگه بیاریم. ما هم دست از پا دراز تر رفتیم نشستیم که یهو یکی از بروبچز رباتیکی کلاسای دیگه در زد و گفت با ماندانا کار داره. ماندانا هم گفت می شه برم بیرون ( در حالی که کیفش روی دوشش بود ) و دبیرمون هم فقط پسیدن گه از مدرسه که نمی خواین بیرون و ماندانا هم گفت نه و اونم گفت باشه برو.  منم در جا به مهشید sms زدم که تنها راه نجات ما اینه که اون بیاد دم در و بگه ما بریم بیرون.  بعد از نیم ساعت مهشید بهم زنگ زد و منم sms زدم که شاقال چه طوری وقتی سر کلاسم جوابتو بدم که تا sms رسید دیدم مهشید در زد و اومد تو. آقای دبیر مهربون هم دوباره پرسید که ما نمی خوایم از مدرسه بریم بیرون و ما هم گفتیم نه و بعد رفتیم توی حیاط! البته چیز زیادی تا زنگ مونده بود!!!!!!

خلاصه! قصه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید!

فعلا بای بای تا اتفاقاتی دیگر در مدرسه و اینا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:32  توسط شاقالک  | 

روز سوم مدرسه!!!!!! :-&

سه شنبه سوم مهر ماه ۱۳۸۶ هجری شمسی!

حالا بشنوید از فرداش...............

سه شنبه آمادگی دفاعی با سرکارخانم جراحی. دیروزش خانم رستمی قول دادن که حداکثر تا فردا صبح بهمون برگه رو می دن. ما هم رفتیم برگه ها رو گرفتیم و بعد رفتیم دادیم به معلم که امضا کنن و ایشون هم شرط گذاشتن که ما باید یه هفته در میون در جلسات شرکت کنیم!!!!

این طوری شد که ما هم قاط زدیم و تازه زنگ کلاس که خورد، به خانم اشرفی گفتیم الان میایم و کیف به دوش رفتیم بیرون پیش خانم اقارب و گفتیم که امسال سال آخرمونه و ۵ ماه دیگه تا مرحله اول مونده و در ضمن اینم گفتیم که دوتا کلاس دیگه ی ریاضی، یکی اش یه دونه و اون یکی هم دوتا المپیادی و یه دونه رباتیکی داره و فقط کلاس مائه که ۱۴تا رباتیکی و سیمولیشن و المپی داره. واسه ی همین معلما نمی ذارن ما بیایم بیرون. در مورد اتاق هم گفتیم که اتاف خانم حر شلوغه و ما اتاق پیش دانشگاهی رو می خوایم و اونم گفت که در این مورد با خانم سجادیه حرف بزنیم.

بعدش خانم اقارب ما رو آورد پیش خانم رستمی و گفت که با اینا همکاری کنین. ما هم توضیح دادیم که برخلاف همه ی المپیادا فقط کامپیوتر تا سال دوم وقت داره و اینا... وقتی اقارب رفت، خانم رستمی هم گفت که منم از خدامه شماها از کلاس بیاین بیرون فقط خود معلما می یان بعدا از دست ما شاکی می شن و به بچه ها نمره نمی دن ( مثل خانم تقاء که سال پیش پدر سالی و اینا رو درآورد و تا مرداد کشوندشون ). بعد هم گفت که شما چرا همه اش فک می کنین که کارتون مهمه و فقط خانم اقارب باید درستش کنه و اینا. اینم گفت که معلمایی مثل ورزش و آمادگی دفاعی و اینا به بچه ها نمره کم می دن و بچه های سومی که معدلشون توی کنکور اثر داره، این جوری برخلاف بقیه ی مدرسه ها معدلشون می یاد پایین. ما پرسیدیم که معدل امسال ما هم توی کنکور اثر داره، که گفتن هنوز به ما چنین چیزی نگفتن!         

بعد آقای هونجانی اومد به خانم رستمی گفت که یه پراید جلوی در مدرسه است و نمی شه رفت بیرون. خانم رستمی هم دونه دونه رفت سر کلاس ها و پرسید مال شما هست یا نه و بدین ترتیب به خانم اشرفی هم گفت که ما بریم سر کلاس. خانم اشرفی هم متذکر شدن که ما قرار بود یه دقیقه بریم بیرون!

بعد هم ما رفتیم سر کلاس و مثل آدم نشستیم جزوه های ادبیات رو نوشتیم. زنگ بعد جغرافی با خانم حسین زاده داشتیم و اومدیم ازش اجازه بگیریم که گفت باید یه هفته در میون رباتیکی ها و المپیادی ها برن و بیرون و اگه همگی با هم برن بیرون کلاس تعطیل می شه. ما هم توی برگه هامون شرط رو نوشتیم که یه هفته در میون بریم بیرون و تازه پروژه هامون ( جغرافی و دوتا پروژه  ) رو هم باید تحویل بدیم. بعد که بچه ها زیاد شدن، ( هم ما می خواستیم واسه ی اتاق بریم بیرون هم شیرین کلانتری و پریسا سلیمانی ) معلمه گفت بشینین تا خانم رستمی رو صدا کنم و بعد رستمی اومد.

قبل از این که بیاد، رباتیکی ها داشتن به ما می گفتن که از روی عمد همه ی ما با هم افتادیم و رکی هم گفت که بازم شما خوبین، ما همین امسال رو وقت داریم و شما کارتون نتیجه ی خاصی نمی ده. شیرین کلانتری هم قاط زد و رکی مجبور شد حرفشو تصحیح کنه و این وسط پریسا صادقی هم اومد کمک ما و گفت که اینا بازم اگه کارشون نتیجه بده از کنکور معاف می شن و اینا. خلاصه رستمی اومد  و این گفت که این کلاس خیلی ها می خوان برن بیرون و خانم رستمی هم گفت جوری برنامه رو تنظیم که توی یه جلسه همه ی بچه ها با هم بیرون نباشن. فقط با بچه های المپیادی بیشتر همکاری کنین چون اینا ۵ماه وقت دارن و مثلا دو جلسه اینا برن بیرون یه جلسه رباتیکی ها! این طوری شد که شیرین گفت "بیا، هواتون رو داره" و منم حس می کنم که اونا می خوان سر به تن ما نباشه.

خلاصه، ما تونستیم از کلاس جیم بزنیم و رفتیم سر کلاس مهشید اینا که با خانم مصطفایی کلاس داشتن. در کلاس باز بود و رکی هم همین طوری رفت گفت ببخشید مهشید هست؟ بعد یه نگاه انداخت و دید مهشید سرکلاسه. بعد معلمه گفت چی کارش داری؟ گفت می خواستیم ببینم سرکلاس هست یا نه. معلمه گفت حالا فهمیدی؟ رکی هم گفت آره و بعد اومد بیرون!!!!!

ما رفتیم دنبال کار اتاق و تا اومدیم خانم سجادیه رو پیدا کنیم، یه نفر منو فرستاد طبقه ی سوم تا از خانم بیات رومیزی بگیرم. در همین حین رکی هم در مورد اتاق با خانم سجادیه حرف زد و قرار شد که اتاق پیش دانشگاهی رو برامون تمیز کنن. من و رکی هم رفتیم توی کتابخونه که West بخونیم. رسیدیم به یه سوال در مورد گراف پترسون. باید ثابت می کردیم که تراگذر رأسیه ( حالا مهشید خفه ام می کنه که چرا نگفتم Vertex Transitive  ). نشستیم بخش خودریختی و تراگذر رأسی رو خوندیم ولی با چیزی که از مثالش فهمیدیم، این طور برداشت کردیم که گراف پترسن تراگذر رأسی نیست!!!!  بنابراین به این نتیجه رسیدیم که بی خیال اون سوال بشیم. هر چی رفتیم جلوتر، سواله یا گراف پترسن بود یا خودریختی یا تراگذر رأسی ( دیگه خودم هم این کلمه رو می شنوم قاط می زنم!  ). به همین ترتیب زنگ خورد و رکی رفت خونه. من و مهشید و سالی هم موندیم که راجع به اولی ها حرف بزنیم.

از اون جایی که من و رکی آدم نمی شیم، بازم برنامه ی کلاسی رو نگاه نکرده بودیم. این بار من زنگ زدم به گلشید و اونم گفت فردا ریاضی-فیزیک-کامپیوتر-دینی یا زبان داریم. منم به رکی sms زدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:31  توسط شاقالک  | 

روز دوم مدرسه!!!!!! :-&

دوشنبه دوم مهر ماه ۱۳۸۶ هجری شمسی!

سلام سلام!

ظاهرا این پستای من قراره مثه قصه های هزار و یک شب بشه! اسمشم می ذارم قصه های ۳۶۵روز!!!!

اول این که ظاهرا ( ؟! ) من هنوز زنده ام!!! از این جا نتیجه می گیریم که هیچکی ( از جمله رکی ) هنوز پست قبلی رو نخونده!

دوم این که یه چیزی رو یادم رفته بود توی پست قبلی بگم. حالا این جا می گم:

دبیر محترم فیزیک برای کتاب کمک درسی، کتاب تست های گاج رو به ما معرفی کردند!!!!!!!                    و ...!!!

سوم این که من کارت نداشتم که پریروز آپ نکردم وگرنه می خواستم آپ کنم. حالا قراره خاطره های پریروز و دیروز و امروز رو آپ کنم!

چهارم این که پریروز ریاضی و شیمی و آمار داشتیم. زنگ ریاضی که اتفاق خاصی نیفتاد جز این که:

من و رکی برای حال گیری، می خواستیم اسممون رو روی هر برگ دفتر ننویسیم. بعد که رفتیم سر کلاس، دبیر محترم گفتن که دفترامون رو بذاریم روی میز. بعد همین طوری که داشتن رد می شن به چند تا از بچه ها که اسمشون رو با مداد نوشته بودن گیر دادن!!!!!!!!  این شد که من و رکی کم آوردیم و اسممون رو با خودکار قرمز ( جییییییییییغ!!! ) هر دو صفحه یه بار بالای صفحه نوشتیم!!!!  ( شکست خوردیم ملت!!! ) تازه بازم برای جلسه ی بعد مشق دادن!!! الان که درسا آسونه، این همه مشق داریم. خدا به دادمون برسه وقتی که درسمون سخت بشه!!!

وسط زنگ، وقتی که مسئله های روز پیش حل شد ( من خدا خدا می کردم که صدام کنه ولی شانس ندارم که! این رکی رو صدا زد جای من! ) خانم بطلانی، ندا ( مبصر کلاس! ) رو فرستادن دنبال گچ! رکی هم که آخرین کسی بود که رفته بود پای تخته، اجازه گرفت که بره دستش رو بشوره. خانم بطلانی اول گفتن که نمی خواد. با اصرار رکی گفتن که می خوام درس بدم، نمی شه. رکی هم گفت که زود می رم و می یام. گفت چه طوری می خوای از این جا تا حیاط زود بری و برگردی که رکی گفت می رم طبقه بالا!!!!

سر زنگ شیمی دیر رفتیم سر کلاس! قبلش داشتیم با خانم اقارب حرف می زدیم آخه! البته صبا و کیمیا از ترس معلم ریاضی ( همون معلم ریاضی ما هستند!! ) زود دویدن و رفتین کلاس!! خلاصهههه. هنوز اسم معلم شیمی رو نمی دونیم! در همین حین که داشتیم دور از چشم ناظم ( که داشت با یه سری از معلما صحبت می کرد ) رفتیم سر کلاس، شنیدیم که ناظممون دارن به معلما یادآوری می کنن که اصلا و ابدا نذارن کسی بدون برگه ی ناظم از کلاس بره بیرون ( اشاره ی غیرمستقیم داشتن به ما! ) بعد با دبیر محترم صحبت کردیم که بذاره بریم بیرون. گفتن که این درستون مهمه و اینا... رکی گفت که خانم ما اینا رو تابستون خوندیم ( منم هیچی نگفتم که دروغ نگفته باشم چون من نخوندم!!! ) اجازه بدین بریم بیرون! اونم با هزار خواهش و تمنا گفت که بریم از رستمی برگه بیاریم. ما هم رفتیم برگه بیاریم که بهمون ندادن!!!!!  البته قبلش گفته بودن که در هر درسی رضایت دبیر حرف اول رو می زنه!!!!!!!!

معلم شیمی خواستن که یه نفر اولین متن رو بخونه منم دست گرفتم! بماند که رکی داشت تا نیم ساعت دعوام می کرد!!!  بعد که من متن رو خوندم، رکی West رو در آورد و شروع کردیم به حل کردن مسئله های بخش ۱.۱ .  ما هی داشتیم راه حل ها رو واسه هم می گفتیم که دبیرمون ییهو گفتن صدای حرف می یاد! ما هم مجبور شدیم راه حل رو بنویسیم واسه ی هم!  بعدش دیگه راحت داشتیم راه حلا رو می گفتیم که هی دیدیم صدای حرف می یاد! هی دیدیم صدای حرف می یاد! تا این که فهمیدیم معلمه دارن حرف می زنن! با خودمون گفتیم که یعنی واقعا اینا نمی فهمن که ما داریم درس می خونیم و نباید تولید سر و صدا کنن؟  

زنگ بعد آمار داشتیم با معلم ریاضی سال پیش ( خانم سیادت ). یه چند تا مسئله گفتن و ما هم راه حل رو از روی تخته کپ زدیم. یه مسئله هم واسه ی مشق شب گفتن. ما هم که معلممون رو می شناختیم، با خیال راحت نشستیم West خوندیم. تازه وسطش هم من از اختراع جدیدم گفتم ( روی کاغذ نوشتم! ) : شاقال پررو، شاقال دو رو، شاقال نیمرو که ییهو این رکی به طرز تابلویی زد زیر خنده!

آخر آمار، گروه بندی کردیم و بعد همه جلوی در جمع شدن اما از اون جایی که کسی اجازه نداشت بره بیرون، خانم سیادت جلوی در وایساده بود. حتی وقتی که زنگ خورد و بچه ها گفتن خانم زنگ خورد، بازم مطمئن نبود و دو کلاس رو ۱۰ سانت باز کرد و از یکی پرسید که زنگ خورده یا نه!

بعد از زنگ آمار، ما یه هفته در میون ورزش داریم و معلوم نبود که این هفته هست یا نه! نکته ی جالب این بود که کلاس مهشید اینا هرهفته دوشنبه زنگ آخر ( یعنی از ۱ تا ۳!!!!  ) ورزش دارن و کلاس ما و صبا و اینا هر یه هفته یه بار!!!! یعنی احتمال این که یه هفته در میون ۳ تا کلاس ۲۷-۲۶ نفری با هم ورزش داشته باشن زیاده!!!!!

خلاصه این که رکی رفت بپرسه که ما ورزش داریم یا نه. ناظم محترم هم گفتن که من نمی دونم صبر کن ببین معلمش ( خانم تقاء ) می یاد یا نه؟ ما هم مجبور شدیم وایسیم و بعد از ده سال توی بلندگو گفتن که نیومدن و باید بریم خونه! خلاصه این که رکی از سرویسش جا موند و با من و مهشید اومد و طبق معمول بلیطش افتاد با ما!!!!!!  ( رکی فروختمت!!!!  ) حالا جالب اون جاست که بعد از این که معلوم شده کلاس تشکیل نمی شه، زنگ زدن به سرویس رکسانا گفتن برگرده و بقیه رو هم ببره. نتیجه این که هم سرویسی رکی رفت خونه و مامان رکی هم فهمید و نگران شد و زنگ زد به من!!! اثرات کارای ... الله اکبر!!!!

استثناْ برنامه ی فردا رو قبل از خارج شدن از کلاس خوندیم!!!! سه شنبه: آمادگی دفاعی-ادبیات-جغرافی.

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 0:30  توسط شاقالک  | 

روز اول مدرسه!!!!!! :-&

سلام سلام ملت! ( هر چند فک نکنم غیر از من و مهشید و رکی کس دیگه ای این جا رو چک کنه! )

بازم با اخبار دست اول اومدم ( امیدوارم قدر این پستا رو بدونین چون رکی تهدیدم کرده که اگه بازم درس نخوندم و بازم رفتم توی یاسین و این وبلاگ آپ کردم، وبلاگا رو ببنده!  اما نمی دونه من هم چنان راسخ به راه خودم ادامه می دم!  )

غرض از مزاحمت ( مطمئنم که من مزاحم کسی نشدم!  ) یه سری خبر از روز اول مهر بود!

اول این که صبا بهمون خبر داد که یکی از دوستاش بهش گفته که شما رو توی نظر با یه پسری ( منظورش جناب سروش حسینی بوده!  ) دیدم و تو هم بودی ( این دومیه  داره! )! شاقالا نمی فهمن که قصد ما فقط خیر بوده و داشتیم به یه آدم غریب، راه چهارراه حکیم نظامی رو نشون می دادیم! ظاهرا صبا هم بهش گفته که راضی نیست این خبرو توی مدرسه پخش کنه! خدا به خیر بگذرونه!

دوم این که همان طور که قبلا گفتم، من و رکی و خدیجه توی یه کلاسیم. امروز ( یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸۶ ) ریاضی و فیزیک و ورزش داشتیم ( ورزشمون دو زنگیه، یعنی یه هفته ورزش یه هفته فیزیک!  ). معلم ریاضی مون همون طور که قبلا خدمتتون عرض کردم، سرکارخانم بطلانی می باشند. امروز اومدند سر کلاس و ...

داشتن حاضر غایب می کردن که رسیدن به اسم عاطفه اژه ای. پرسیدن تو با مریم اژه ای فامیلی؟ گفت دختر عمومه! یکی از بچه ها گفت خانم اینا همه شون با پارتی اومدن! و ایشون هم فرمودن چرا نگیم که همه شون باهوش بودن؟ چرا باید بگیم که همه شون با پارتی اومدن؟   ملت جنبه ندارن پیشاپیش اعلام کنن خب!

دو این که داشتن درس می دادن و این رکسانا خانم از اون جایی که اینا رو خونده، جزوه نمی نوشت. ایشون هم این قدر رکی رو نگاه کردن که رکی از رو رفت  (  ) و جزوه نوشت!

سه هم این که اعلام کردن که صفحات ۶ و ۷ وزارتی رو توی دفتر با متن سوال ها می نویسین ( حیف که این رکی جلومو گرفت وگرنه می خواستم توی کتاب حل کنم ببینم چه جوری نگاه می کنه!  ) و بالای هر دو صفه ی دفتر یه بار اسمتون رو می نویسین تا من وقتی دارم توی کلاس قدم می زنم ببینم کی حل کرده کی حل نکرده!   ( به قول رکی " یعنی این تا آخر سال نمی خواد اسمامون رو یاد بگیره؟"  ( فک کردی فقط خودت می تونی ضدحال بزنی، ها؟  ) )

سوم این که معلم فیزیکمون اومدن سر کلاس ( بماند که ما دیر رفتیم و خانم رستمی هم بهشون گفتن که آفای شکوری اگه اینا بازم دیر اومدن راهشون ندین!  ). من یکی که کشته مرده ی جزوه گفتنش شدم. این طوری جزوه می گه: بچه ها وسط خط جدید بنویسین فیزیکدانان. حالا سر خط. یک، فیزیکدانان تجربی، دو نقطه. ( تعریف می کنن ) نقطه. دو، فیزیکدانان نظری، دو نقطه، ( یه کم تعریف می کنن )، کاما، ( ادامه ی تعریف )، نقطه.   کم مونده بگن تیترا رو هم با رنگ دیگه بنویسیم!

در ضمن اینم بگم که ایشون اظهار کردن که هر چه قدر هم که درسمون عقب باشه من هر جلسه باید درس بپرسم!

زنگ سوم ورزش داشتیم و سرکارخانم تقاء ( توی زبان فارسیمون نوشته که نباید همزه بذاریم ( پیش خوانی کردما!  ) ولی همه جلوی فایل این همزه می ذارن ) اومدن سر کلاس! ایشون هم اظهار داشتند که:

۱- هر جلسه که کفش یا شلوار ورزشی نداشته باشین بین نیم تا یک نمره ازتون کم می شه.

۲- بعد از این که زنگ خورد، تا هفت دقیقه وقت دارین که بیاین توی کلاس، لباس بپوشین و بعد بیاین توی حیاط. یک ثانیه دیرتر از من اومدین توی حیاط، تاخیر می خورین. ( چژم!  )

۳- هر تاخیر دونمره از نمره تون کم می کنه! ( بژه!  )

۴- هر غیبت غیر موجه سه نمره از نمره تون کم می کنه. ( بسیار عالی!  )

۵- هر بار که نرمش بدین ۱ نمره بهتون اضافه می شه! البته نرمش هم الکی نیستا! باید ۲۰ دقیقه گرم کنین! ( خیلی خوبه!  )

۶- المپیادی ها و رباتیکی ها هم اگه نخوان بیان سر کلاس باید حداقل ماهی یک بار بیان سر کلاس! ( دیگه حرف نداره! بیست بیسته!  )

اینم از این!

خبر چهارم این که من بعد از این چهار صفحه مشق ریاضی ای که نوشتم ( بیشتر از ۳ ساعت طول کشید!  ) تصمیم گرفتم که برم المپیاد ریاضی! این ۴ صفحه مشقه خیلی روم تاثیر علمی گذاشته آخه!

خبر پنجم این که اتاق خانم حر رو دادن به ما! یعنی نه این که کامل داده باشن به ما ها! اولا که رباتیکی ها بهمون گفتن: " اون اتاقه ماست! اگه بلایی به سرش آوردین...!  " ثانیا خانم حر به خانم اقارب فرمودن که می خوام الامپیادی ها پیش خودم باشن! ( یعنی این که طوری که بوش میاد باید ۷ نفری توی اون اتاق فسقلی جا شیم! احتمالا همه باید وایسیم! ) نکته ی جالبی که هست اینه که این اتاق توی طبقه ی دومه و امان از روزی که کلاسا بخوان تعطیل شن...!  حالا خر بیار و باقالی بار کن! تازه این که همه خیلی راحت بهمون دسترسی دارن! ( یکی از خوبی های اتاق نداشتن این بود که هر روز نصف وقتشون می رفت تا ما رو پیدا کنن! کلی جا رو باید می گشتن: نمازخونه، حیاط، آبخوری، دست شویی!، کتابخونه، سالن پیش و توی تک تک کلاسای پیش! ) خلاصه که ای رباتیکی ها دارن شاقال بازی در میارن. هم کلی جا رو گرفتن هم با این که درس خوندن ندارن تمام جاهایی که گرفتن ساکت و خلوته! ( منم می خوام!  )

خبر ششم این که همه ی ملت امروز رفتن برنامه ی کلاسی رو از روی پانل نوشتن غیر من و رکی! منم شب به رکی sms زدم که فردا چی دارم؟ رکی هم اعلام داشت که خوشم میاد همه مون عین همیم! منم امروز دم سرویس از پریسا پرسیدم!

خبر هفتم این که می خوام پیشنهاد بدم که از این به بعد یه درس به اسم درس " املای ریاضی " به درس هامون اضافه شه تا دیگه معلم های ریاضی خیالشون از بابت خر کاری ما راحت بشه و به عبارتی دست از سر کچل ما بردارن!

خبر هشتم این که اگر از این به بعد دیدین که من این جا پست نمی ذارم، دو حالت داره:

۱- رکی خفه ام کرده که چرا درس نمی خونم.

۲- یکی از معلم ها ( یا شاید یکی از شاگردان فضول خبرچین  ) به طور اتفاقی از وجود این وبلاگ خبردار گشته و به طور غیر اتفاقی به اونایی که من توی این پست، پشت سرشون صفحه گذاشتم خبر داده!

خلاصه این که در صورت رخ دادن یکی از این دو حالت یا هر دوی آن ها، ... محتاجم به دعا!  

بای بای تا ( ان شاء الله  ) پست بعدی!

پ.ن: فعلا که حل نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:35  توسط شاقالک  | 

!!!!!

من هم چنان در این فکرم که اگه من آپ نکنم این رکی شاقال نباید آپ کنه؟؟؟

بی خیال بابا!

این سه روز ( از یک شنبه ۲۵ شهریور تا سه شنبه ۲۷ شهریور ) کلی خوش گذشت! مخصوصا روز آخر!

خیلی پایه بود! " چه احساساتی! "! " دیگه نمی خوام بند کفشم رو ببندی! " و غیره و غیره!

در حال حاضر اصلا حس آپیدن نیست! بعدا اگر خدا بخواد آپ می کنم!

فعلا بای بای!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 18:10  توسط شاقالک  | 

:-؟

سلام ملت!

 

یه چیز جالبی رو بهش پی بردم گفتم این جا هم بگم:

 

دقت کردین چه قد تعریف خوب بودن و بد بودن عوض شده؟

 

یه کم راجع به جیزی که گفتم فک کن...

...

...

...............................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 18:5  توسط شاقالک  | 

اخبار به این مهمی رو کی دیده ها کی دیده؟

سلام سلام!

از اون جایی که این رکی شاقال آپ نمی کنه من مجبورم آپ کنم دیگه!

اول این که سپیده تنها طلای تیم بود و ما واسه اش آپ نکردیم! منم آپ نکنم که این رکی شاقال آپ نمی کنه!

حالا می کنیم:

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اینم ۳۶ تا گل!

دوم این که به احتمال خوبی ممکنه اتاق رو بهمون بدن! کدوم اتاق؟ یه اتاق واسه خودمون ۶ تا! با یه کامپیوتر جدا! ولی من که چشم آب نمی خوره! از کجا معلوم که اگه کامپیوترو روشن بکنیم قاط نخواهد زد؟ یا خیلی چیزای دیگه، مثلا برقش بره!

اگه اتاق رو بهمون بدن خیلی عالی می شه! وااااااااااااااااای فک کن! به قول مهشید توش پر می شه از عکس و پوستر و آهنگ ( البته اگه پیش های تجربی بذارن!  )! به هر حال! اون جا دیگه کسی مزاحممون نمی شه و راستشو بخوای دیگه هر روز کلی از وقتمون واسه یافتن یک مکان خالی و بدون آلودگی صوتی تلف نمی شه! ( حالا چه قدرم که ما اهمیت می دیم که وقتمون دیگه تلف نمی شه!  ) یادش به خیر! یه روز توی کتابخونه نشسته بودیم مهشید داشت درس می خوند. اون روز بر خلاف همیشه کتابخونه به شدت شلوغ بود. همه داشتن حرف می زدن که یهو مهشید گفت: به کتابخانه ی فرزانگاااااااان، خوش آمدید! همه ملت زدن زیر خنده!!!!!!! ولی کی بود که بهش بر بخوره؟

تازه، خدا رو چه دیدی، شاید کلی چیز دیگه هم توش گذاشتیم: کتابخونه، تخته، ...

دعا کن که بهمون بدن، ok? ( این چرا علامت سوال رو این وری زد؟ فارسی نبود که! )

آخه اگه بهمون بدن می شه تنها جایی که به ما تعلق کامل داره! و می تونیم یه جورایی توش خیلی راحت باشیم!

خلاصهههههههه! خبر سوم:

این که من و رکی بازم توی یه کلاسیم! ( به هم تسلیت می گیم!  ) خدیجه و فری وحدت و پرتو و گلی هم هستن! فک کنم خوش بگذره! ماها همه توی ریاضی ب هستیم! لازم به ذکره که معلم ریاضی ما خانم بطلانی هستند! اینه که اگر یه وقت ما دیدین که ما دیگه این جا آپ نمی کنم، خوشحال می شیم واسمون فاتحه بفرستین! نمی دونم چرا نسبت به یکی از هم کلاسی هامون خیالم راحت نیست! 

صبا و کیمیا هم باز توی یه کلاس افتادن! اونا هم با بطلانی ان ولی فک نکنم بلایی سرشون بیاد چون زود کوتاه میان!

اگه درست حساب کرده باشین، خودتون می فهمین که مهشید تک افتاده! بدیهی بود که با ما نمی ندازنش! مامانم تا اینو شنید گفت خب خدا رو شکر! این از اثرات وجود رُسیه ها!

جالبیش این جائه که مهشید با بطلانی نیست!  منم می خوام!

خبر سوم هم تموم شد! خبر چهارم این که تولد صبا به همین زودیاست! یعنی ۱۱ یا ۱۲ شهریور! می خوام یاسینو آپ کنم واسه اش! اینم از خیر چهارم!

خبر پنجم این که این رکی خانم شاقال سه شنبه سرما خورده بودند! این رکی وسط زمستون سرما نمی خوه ها، می ذاره وسط مرداد سرما می خوره!

خبر ششم این که من آدم شدم! حالا چه طوری؟ این که چهارشنبه تا صبح داشتم چت می کردم ( یعنی می شه پنج شنبه صبح ) ، بعد دیگه نخوابیدم! نشستم تست تیزهوشان زدم ( خیلی استرس دارم آخه، یعنی قبول می شم؟  ) و اندکی هم هری پاتر خوندم ( بیش تر از ۳۳۰-۳۴۰ صفحه )! عوضش ساعت ۶ عصر رفتم توی رختخواب و بعد تا ظهر خوابیدم!  جمعه با این که دیر بیدار شده بودم، ولی بازم خوابم می یومد. ساعت ۱۲:۳۰ رفتیم خوابیدم! ولی بعد از اذان صبح دیگه خوابم نبرد. بعد صبحش فک می کنی چی کارا کردم؟ ۱- تختم رو درست کردم  با این که ممکن بود هر لحظه بازم بخوابم  ۲- creative خوندم یه کم  فک کن! صبح ساعت ۱۱!  ۳- به این دلیل که صبح بیدار شدم، دیشب ( یعنی دیروز عصر ) ساعت ۷:۳۰ رفتیم خوابیدم ، بعد برای شام پاشدم ( ۱۰-۱۱ ) و دوباره خوابیدم بازم تا اذان!  از اذان تا الان رو بیدار بودم و حالا هم خوابم می یاد!

و اما خبر هفتم که خیلی کوتاهه: sd گفت اگه هر کدوم از ما قبول نشیم ناراحت می شه! .......

همین دیگه!

برو خوش باش! بازم می گم واسه اتاقمون دعا کن!

پس:

التماس دعا! و بای!  ( حلللللللللل خواهد شد ان شا الله  )

پ.ن: عنوان این پست بر گرفته از شعر عمو پورنگ بود!  

پ.ن۲: خوب شد همه ی متن رو copy کردم ها! چون الان تا زدم که اینو آپ کنه یهو بازم نام کاربری و password خواست!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 8:0  توسط شاقالک  | 

شاید همین جوری، شاید هم نه! Who knows?

I hear the wind calls my name

The sound that leads me home again

It sparks up the fire

A flame that still burns

To you, I will always return

I know the road is long

But where you are is home

Wherever you stay

I’ll find the way

I’ll run like the river

I’ll follow the sun

I’ll fly like an eagle

To where I belong

I can’t stand the distance

I can’t dream alone

I can’t wait to see you

Yes I’m on my way home

Now I know it’s true

My every road leads to you

And in the hour of darkness

Your light gets me through

You run like the river

You shine like the sun

Yeah, you fly like an eagle

Yeah, you are the one

I’ve seen every sunset

And with all that I’ve learned

It’s to you, I will always, always return

kamelan havijoori bood, shayad ham vaseye in ke tanha chizie ke halamo khoob mikone. Who knows? khoda kheiresh bede in Bryan Admas  ro, vagarna man morde boodam ta hala...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 18:51  توسط شاقالک  | 

یه نفر هست جوابمو بده؟" آدم چه قد می تونه چیزای بد رو تحمل کنه؟"

بسیار خب!

رکسانای شاقالم که رفت دوره ی بسیج!

مادر بنده هم که اجازه ندادند! فرمودند اگه خوب بود بعضی ها با کله می رفتن!

دیگه ملت شدن خط کش کارای ما! تو رو خدا...!

خب منم می خواستم برم، مخصوصا این که این بار صبا هم می یومد! نامردا، احتمالا خیلی داره بهشون خوش می گذره!!!!!!!

خیلی مهم نبود، البته نه حالا که دیگه کلاسای اژه ای هم نیست! بازم جای شکرش باقیه که مهشید یه کلاس مدار منطقی و یه کلاس چند جلسه ای واسمون جور کرد ...

فک کن! می خوان برنامه نویسی رو توی کلاس درس بدن! بدون کامپیوتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نیست خیلی آدم می فهمه که می خوان کامپیوترا رو هم وردارن.........!

تازه، یاور الگوریتم هم که استاد شد! .........

این رکسانای شاقال هم که دیگه جواب sms نمی ده... همین طور اون صبای شاقال!

بسیارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر خب!

دوچرخه سواری و اسکیت هم که در سطح استان برای بانوان ممنوع شد! به جز در جاهایی مثل باغ بانوان که بالطبع سخاوتمندی مسئولان رو نشون می ده و این که اینان به سلامت بانوان و ورزش کردن ایشان همچنان اهمیت می دن...

تو رو خدا! اون وقت تازه در این شرایط هم می گن خط کش ما مردونه است! دیگه چی واسه یه زن باقی مونده که بخواد زن باقی بمونه.... نه خدا وکیلی!!!!!!!!!!!

الهی هر لقمه ای که می خورن تو گلوشون گیر کنه بلکه یه نفس راحت بکشیم!

مادر این جانب هم که همین طور نشستن واسه من برنامه ی یپیاده روی جور می کنن. بعد از ۱۵ سال هنوز نفهمیدن که من از پیاده روی متنفرم، تازه توی این هوا، و تازه با وضع کف پاهای من... که به قول مهشید از سربازی معافم...

دیگه چه چیز بدی هست؟

آها! این مسئولین کارسوق هم که نامردا نذاشتن روز دوم و سوم من توی کارسوق نامه چیزی بنویسم. قشنگ ترین کارسوقنامه شون همونی بود که من مزه ریختم...

وایسا یه min فک کنم ببینم چه چیزهای بد دیگه ای هستن!!!!

آها! چند تا چیز بد دیگه:

سوال ۱۱۳ sgu که runtime error on test 9 خوردم! ( راستی کسی می دونه فرق runtime error & time limit چیه؟ ( منو باش! همچین می پرسم کسی می دونه که انگار این وب به غیر از من و رکی مخاطب و طرفدار دیگه ای هم داره! ) ) به غیر از اون سوال ۱۱۳، سوال ۱۱۸ هم اولش توی command کامپیوتر خودم segmentation fault خورد ( آخه نوشته بودم:( ++for ( int j=n; j>0; j  ) و بعدش هم که درستش کردم، توی سایت wrong answer on test 2 داد!!!!! usaco هم که اون سوال friday the thirteen کلی خر کاری ( یا به قول صبا محاسبه ) داره، و سوال broken necklace هم که توی کامپیوتر، sample خود سایت رو اشتباه جواب می ده!

به قول خودم، آدم در این شرایط فقط باید امیدوار باشه که bryan adams ممنوع نشه!  ( این هیچ ربطی به ما ۶ تا نداشت، اینا خودمم که دارم به اندازه ی ۶تا آدم دعا می کنم! )

ولی ظاهرا این جا یه چیز خوبی پیدا شده! الان حس creative منو گرفت ییهو! من برم تا این حس از بین نرفته....

فعلا بای! به امید روزی که دوباره بتونیم آزادانه دوچرخه سواری کنیم!!!!!!!  ( من و رکی هر کدوم به اندازه ی ۶نفر دعا می کنیم! )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:55  توسط شاقالک  | 

رفت!!!!!!!!!!!!!!!!

دل افروز فک کن شاید دیگه هیچوقت نتونیم سره کلاسش بشینیم اصلاْ شاید دیگه هیچوقت نتونیم ببینیمش!!!!!!!!!!!!!!!

 

 وقتی به این فک می کنم گریم می گیره می خوام درس بخونم تا ۲باره بشینم سره کلاسش!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 0:59  توسط شاقال اَخته  | 

ICE PACK!

خب چهارشنبه رفتیم مدرسه! تا رفتم دیدم که یه پلاکارد ایستاده کنار در دفتره و روش عکس یکی از بچه ها رو زدن! دورش هم خط مشکی کشیدن!  ملت هم جلوشن نمی شه متنشو خوند! می رم جلو و می بینم که خاله النازه! نقره جهانیشو تبریک گفتن! پلاکارده رو آموزش پرورش هدیه داده، تیزهوشانا روی پلاکارد نوشتن: نقره ی المپیاد زیست شناسی!!!!!!!!!  پاشو برو بیرون!

توی دفتر مدیر کلی دسته گل هست! یه آقاهه هم با دوربین می یاد از خانم اقارب خدافظی می کنه! خاله الناز در حالی که بچه ها بغلش کردن می یاد! رکی تازه رسیده! با من و رکی سلام احوال پرسی می کنه!بعدم بای بای و می ره خونه!

من و رکی می ریم با خانم اقارب می حرفیم که پنج شنبه چرا این طوری شد! می پرسه والدینتون هم بودن؟ می گیم آره! می گه که همون لحظه باهاش تماس گرفته! اون وقت ما هرچی شماره رو ازش خواستیم نداد!!! حالا منم که استاد سو استفاده! ( تازه به استخدام یکی از گروه های مافیایی دراومدم!   ) گفتم حالا به تلافیش می خوایم دوشنبه از ۸ تا ۵ وایسیم!  اونم گفت باشه!

بعد رفتیم تو دفتر معلما! به خانم سجادیه می گیم که می خوایم تا ۵ بمونیم، می گه وای نه ۵ اصلا نمی شه! در جا می گیم خانم اقارب اجازه دادن و خانم اقارب هم تایید می کنه! می گه باید حرص اینم بخورم! بعد با سجادیه یه سری حرف می زنن راجع به این که ۵شنبه با هم راحع بهش حرف زدن و اینا! خانم اقارب به ما می گه اشکال نداره، این یه ماه دیگه می ره!

اینم از این! می ریم که کلید خونه ی مادربزرگ رکی رو بدیم به مامانش که الان احتمالا پشت دره! همین طوری، اتفاقی کوچه ای رو انتخاب می کنیم که به نمایشگاه ماشین رضوانی می رسه ( همون که یه بار ازش فرار کردیم و اول سالی رفت بعد رکی و صبا بعدم من و مهشید و یکی دیگه! بعد رفتیم جلوی رضوانی به هم ملحق شدیم و از اون جا رفتیم راهنمایی! ) ییهو مامان رکی رو می بینیم! همون جا کلیدو بهش می دیدیم و خوش و خرم می ریم تا میر که سوار اتوبوس بشیم و بریم جشنواره ببینیم آماده شده یا نه؟ همون جا بغل ایستگاه ICE PACK هست که وسوسه می شیم بریم بخریم که من جلوگیری می کنم! یه سری مشکلات پیش می یاد و بعد قرار می شه که مامانم بیاد دنبالمون! خلاصه! بعد از نیم ساعت که به مامانم آدرس می دم تازه از زیر پل می پیچه سمت چپ!!!! رکی تصمیم می گیره که نیاد جشنواره و همون جا دم پل از هم خداحافظی می کنیم که می بینیم جلوی رستوران خوانسرا شلوغه! به رکی می گم برو ببین چه خبره بهم sms بزن!  معلوم می شه که یه پلیسه و یه پسره دارن همو با مشت و لگد می زنن و یه دختر هم اون وسط جیغ و داد می کنه. از اون ور خیابون یه طرف صورتشو می بینم که قرمزه! ....

اینم از این! امروز هم ( یعنی دیروز!!!! ) اتفاق خاصی نیفتاد جز همونی که دو پست پیش نوشتم و این که برگشتنه از بالا تا پایین رو دویدیم! بعد رفتیم رو چمنا نشستیم!!!!! کلی حال داد! البته بماند که مدرسه شون چسبناکه! آدم یه جا که می شینه گند می خوره به مانتوش!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 3:40  توسط شاقالک  | 

پرخوران را اشارتی کافیست!!!!!!!!

سلام!

سه شنبه بعد از کلاس اژه ای رفتیم بلوار!!!!! بماند که چه قد بحثیدیم!!!!! تا رسیدیم اون جا رفتیم ذرت خریدیم خوردیم!  البته فقط من و رکی! اون وسط مهشید خانم هوس همبرگر کرده بودن! این رکی و مهشید شاقال هم هی حرفشونو عوض می کردن! یه بار رکی به مهشید گفت:" حالا بیا بریم نماز بخونیم ... می خوای اول بریم ویترین اون مغازه هه رو ببینیم "!!!!!! خلاصه بعد از این که هر کدوممون ۱۰۰ بار نظرمونو عوض کردیم، تصمیم قطعی شد!!!!!!!!! مهشید شاقال قبل از این که ما بخوایم بخریم رفت! بعد از این که من و رکی خریدیم، راه افتادیم رفتیم جشنواره! گفتن امروز قرار بوده بیاریم ولی نیومده! فردا حتما می یاد! من و رکی هم رفتیم تا دم چهارراه و بعد رفتیم تا دم ایستگاه و بعد ...

...

حالا وایسا تا اتوبوس بیاد!

...

هورااااااااااااا! یکی داره می یاد!

ولی چشمتون روز بد نبینه! اتوبوس به اون شولوغی توی عمرم ندیده بودم! تازه بانوانی که مدت ها در ایستگاه منتظر مونده بودن هم اضافه شدن !!!! اونم با هل دادن و تنه زدن!

ولی من و رکی فقط وایسادیم و تلاش خنده دارشون رو تماشا می کردیم!

رکی هم خسته بود، گفت: ولی دیگه با اتوبوس بعدی می ریم! هر چه قدرم می خواد شلوغ باشه!

بازم وایسا تا اتوبوس بیاد!

یکی داره از دور می یاد!  برو بریم!

 چه قد شلوغه!

من: بی خیال! بار دستمونه! بذار با یه خلوتش می ریم!

رکی: ولی دیگه با بعدیه می ریم!

حالا وایسا! حالا وایسا! بازم وایسا! بیش تر! بازم!

یه نگاه کردیم به هتل آسمان که از اون دور پیدا بود! تصور کردیم که از این جا تا هتل آسمان خیلی زیاد نیست! ( علاوه بر این که هنوز هم ناهار توی هتل آسمان نخوردیم!  ) ولی هم من کف پام درد گرفته بود ( به قول مهشید به خاطر صافی کف پا از سربازی معافم! ) هم رکی خسته بود!

پس بازم وایسا تا اتوبوس بیاد!

 اوووووو! دوتا با هم می یاد! یه نگاه می ندازیم به عقبی! بانوان محترم آن چنان به سمتش می دون که عقبیه از جلوییه شلوغ تر می شه!! بنابراین ما تصمیم می گیریم سوار جلویی بشیم!!!!

حالا رفتیم توی اتوبوس، تا یه ترمز می گیره ملت از ته اتوبوس می یومدن و اگه من و رکی نمی گرفتیمشون تا بغل راننده هم می رفتن! خدا رو شکر من و رکی زورمون زیاده!

از اون جایی که رکی می خواست بره خونه ی خاله اش، اون ور چهارراه پیاده شدیم! یه نگاه به هتل آسمان... اووووووه! ما می خواستیم این همه پیاده بیایم؟

در پیاده روی خیابان مطهری پیش می ریم! همون طوری که داریم می ریم از جلوی پانته آ رد می شیم! و من یهو   می شم!

- ببین این بستنی ها خوشمزه استا! می خوای بخریم؟

- وااااااای! آررررررررررررره!

به هر حال هرچی باشه از قدیم الایام گفتن: پرخوران را اشارتی کافیست!

رفتیم تو، در جا مامان رکی زنگ می زنه! رکی می ره بیرون تا با مامانش حرف بزنه، مامانش می پرسه کجایی؟ رکی هم می گه پانته آ! مامانش می گه پانته آ چرا؟ رکی هم می گه :اِ مامان اصلا صدات نمی یاد! خدافظ!!!!!!!!

رکی حساب می کنه، با خوشحالی و بستنی به دست از شیرینی فروشی می یایم بیرون! می رسیم به چهارراه! و کلی خوشحال می شیم که چراغ عابر پیاده قرمزه! با خیال راحت بستنی می خوریم! چون هر چی باشه باید تا قبل از این که می رسیم خونه بستنیه تموم شه!

حالا دیگه ۵ متر با خونه ی خاله ی رکی فاصله هست! توی پیاده رو وایمیسیم و بستنی می خوریم! حالا در به در به دنبال سطل آشغال تا آثار جرم رو پاک کنیم! ولی مگه سطل آشغالی وجود خارجی داره تو این خیابون؟

خلاصه رکی مجبور شد با همون ظرف بره خونه و با همه سلام احوال پرسی کنه!

اینم از این!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 3:15  توسط شاقالک  | 

خب علی الظاهر این وبلاگ هنوز به دست یه عده آدم کنجکاو کشف نشده!

سلام سلام!

پروژه ی ... انجام شد! فقط مونده بسته بندیش!می دونین که!!!!!!!!

واااااااای! پنج شنبه سرکلاس من و رکی داشتیم یاد آوری خاطرات می کردیم! یاد " خب علی الظاهر ... " افتادیم و کلی خندیدیم! بعد اومدیم ببینیم که چه قدرشو یادمون می یاد! یه برگه برداشتیم ( از دفترچه ی کیمیا!!!!!  ) و شروع کردیم ( کردم! ) به نوشتن! دو نفری مشورت کردیم و پروژه رو تکمیل کردیم! قرار شد برم توی یاسین آپ کنم! حالا چی شد؟

یه بار آپ کردم، بعد یهو دیدم نوشته " چون تو با ما ششم کلاس داشتی " و " به واسطه ی اتفاقی که امروز سر کلاس افتاد " و " من اون مسئله ای که سر کلاس گفتم... "!!!!!!!!!!!!!! بعد دیدم خیلی ضایع است! آقا پاکش کردم!

بعد بردمش توی paint و اون تیکه هاش رو مشکی کردم!!! بعد دوباره آپ کردم و دو ساعت بعد ( قبل این که بیام این جا ) دوباره پاکش کردم!!!!!! آخه بازم ضایع بود!!!

همین دیگه!!!!!

اینم از این برگه هه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی پایه بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 2:39  توسط شاقالک  | 

آبرو واسمون نذاشتن اینا!

واااااااااااااااااااااای!

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!!!

آبرومون رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینا ما ۶تاییم که هر کدوممون داریم به اندازه ی ۶ نفر گریه می کنیم!!!!!!!! البته هر چند هنوز بقیه خبر ندارن!!!!!!!!!!!!

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!

دارن همون بلایی که سر نیکی آوردن سر اینم می یارن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!!!!!

حالا بذار!!!!!!!!!!!!! حالا بذارررر!!!!!!!!!!!!!

من حسسسسسسسسسسسسسسابی حالشونو می گیرم!!!!!!!!!

وایسا حالا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به زودی خواهند فهمید!!!!! چی رو؟

این که اون روز که زنگ زدن خونه مون گفتن دخترتون پرخاشگره، کملا در اشتباه بودن! اون روز اخلاق من مثه ماه بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا می فهمن پرخاشگر یعنی چی؟ حالا می فهمن که از این کارا نباید با ما بکنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا وایسا!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 3:31  توسط شاقالک  | 

چه قد خوش گذشت امروز!

امروز ما از ۸:۳۰ تا ۱ اژه ای بودیم. بعد که اومدیم بیرون، داشتیم تصمیم می گرفتیم که با اتوبوس برگردیم مدرسه ی خودمون یا با تاکسی! بعد در آخرین لحظات تصمیم گرفتیم که با تاکسی بریم! از اون جایی که ۶ نفر بودیم، قرار شد اونی که از همه بیشتر submit داره بغل دست راننده بشینه، درجا کیمیا گفت من یه دونه submit دارم! منم گفت خب پس هر کس کمتر ac داره!!!!!!!!!!!!!!! ولی بعدش تصمیم بر این شد که تا دم سه راه با تاکسی بریم بعد با اتوبوس دروازه شیراز تا دم نظر بریم بعد اون جا نهار بخوریم و با شهربازی بریم دم مدرسه! اولش قرار شد بریم هتل آسمان، به خاطر همین می خواستیم اون مینی بوسه که دم درمدرسه بود رو بفروشیم ( با همون چرخاش که اندازه ی چرخای دوچرخه بود!!!!! ) بعد دیدیم پول نداریم و اینا، قرار شد بگیم اگه ما سر کلاس خنگ نبودیم و بیشتر از دو ساعت دوام بیاریم، مهمونمون کنن!!!!!!!!!!!! همون هتل آسمان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی قرا شد بریم بگیم: سلام! ما نهار تو هتل آسمان نخوردیم ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما رفتیم پایین، وسط راه من و رکی هم شروع کردیم به دویدن تا دم در! بعد رفتیم سوار تاکسی شدیم ( نمی دونم چرا همیشه اون پیکانا به ما می افته!!!!!!! ) من و رکی جلو نشستیم و طبق معمول هم یکی مال همه رو حساب کرد و گفتیم بعدا اینا رو حساب می کنیم با هم!!!!! ( حالا بعدا کیه، نمی دونم!!!!! ) خلاصه رفتیم چهار راه حکیم نظامی، اون جا رفتیم آرابو، بعد پول خرده هامون رو گذاشتیم روی هم و به جز من و مهشید که غذا داشتیم، بقیه رفتن گرون ترین غذاشون رو خریدن!!!!!!!! ( از اون جایی که این روزا هوا سرده، و از اون جایی که اژه ای همه اش سایه است، از اون جایی که ما هر روز از یه بطری خالی آب گرم می خوریم، بنابراین با پول خرده هامون رفتیم گرون ترین غذاشون رو خریدیم!!!!!!!! البته بماند که خودمون رو تکوندیم و کله معلق زدیم و سروته شودیم تا اون پول خرده ها از تک تک جیبا در اومدن!!!!!!! ) بعد راه افتادیم تا پیاده بریم مدرسه! حالا ساعت چنده؟ ۲:۱۰!!!! اون وسط یه ماشین عروس هم دیدیم که با گل پشتش نوشته بود SS!!! صبا و رکسانا رفتن از صاحب ماشینه اجازه گفتن و با موبایل صبا ازش عکس گرفتن!!!!!!

وسط راه، رسیدیم نزدیکای یه ایستگاه اتوبوس، در جا ملت زدن زیر قولشون و رفتن که با اتوبوس برن!!!! همه شون دویدن رفتن سوار اتوبوس شدن به غیر از من و رکی!!!!!! من و رکی هم پیاده رفتیم و از دوتا آبسردکن آب خوردیم و بعد سوار یه اتوبوس شدیم و دو تا ایستگاه باقیمونده رو با اتوبوس رفتیم! بدیهتا صداش رو در نیاوردیم که ما با اتوبوس اومدیم!!!!!!!!!!!

خلاصه رسیدیم به مدرسه!!!! تک و تنها در مدرسه به سر می بردیم! رفتیم دست و صورت شستیم و وضو و دست شویی و اینا!!!!!! بعد صبا گیر داده بود به کلمه ی "عملا"!!! خدیجه هم بهش آب پاشید تا دیگه نگه عملا!!!!!!!! خلاصه از اون جایی که آبش خنک بود، ما هم گیر دادیم به "عملا" و هی خدیجه بهمون آب پاشید! من هم هی جا به جا می شدم تا در همه ی جهات خیس شم!!!!!!! البته بماند که ما این سوال برامون پیش اومد که واسه چی اجازه می دن دور و بر مدرسه ی دخترونه ساختمونایی بسازن که از یه حد مجازی بلندترن و بدیهتا به مناطق اطراف دید دارن!!!!!!!!!

حالا اون وسط آقای هونجانی گیر دادن که من می خوام برم و یه ساعت دیگه باید برین!!!!!!!! ما هم هی حرص می خوردیم! آخه مگه کلاس گل سازی یا گل دوزیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتیم خانم اقارب به ما گفتم شما مشکلی ندارین، اون هم هی می گفت که من باید این جا بمونم، الان خانم اقارب توی خونه شه و از این حرفا!!!!!!!! آخر سر به دو ساعت راضی شدن و سرانجام پس از دو ساعت خودمون به حالت محترمانه خودمونو از مدرسه پرت کردیم بیرون!!!!!!! سر کلاس فقط اینو فهمیدیم که هنوز داینامیک بلد نیستیم!!!! من که طبق معمول نیشم تا بناگوشم باز بود!!!!!!!!

خلاصه بدین منوال!!!!!!!!!!

فعلا بای بای!!!!!

پ.ن: راستی من می خوام حال اینو بگیرم!!!!!!!!!! من کلی واسه این جلسه حرص خوردم تا تونستم جورش کنم! مگه ملت بی کارن که همین طوری دوساعت برن و بیان؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من راضی نیستم این قد حرص خوردم و حرص خوردم و حرص خوردم و اینا اومدن توش گند زدن!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 2:46  توسط شاقالک  | 

وای وای ش!

واااااااااااااااااای! بلاگ رکی توی ۳۶۰ فیلتر شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!!!!!!!!!!!!! می نویسه دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد!!!!!!!

اینا ما ۶تاییم بازم! هر چند هنوز بقیه نمی دونن ولی از اون جایی که ما teamwork کار می کنیم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 4:28  توسط شاقالک  | 

"اینا" یا همون " BIG سه نقطه "، قفل، BST!!!!!!!!

وای وای ش وای وای!
( جریان این چیه؟ چند وقت پیشا یه پنجشنبه شبکه اصفهان یه فیلم کارتونی گذاشته بود مال POOH داستانش راجع به یه روز هالووین بود که همه می خواستن توی جشن شرکت و کنند و همدیگه رو بترسونن، بعد یه نفر گم شد و اینا توی تاریکی جنگل رفتن دنبالش. یکی از شخصیت های داستان یه سنجاب بود که "سین" اش می زود و می گفت "شین"! هر یه جمله هم یه بار این حرفو می گفت. از اون جایی که شب هالووین بود و اینا هم شب توی جنگل داشتن می رفتن، از همه چی می ترسیدن. یه بار که فک کردن روح پشت سرشونه و فرار کردن، سنجابه شروع کرد به داد زدن: وای وای ش! وای وای ش! وای وای! )

خلاصه! سلام! رکی شیرازه، نامردو بردن تخت جمشید! اون وقت مای بدبخت... توی این گرما...!
امروز که ما ۶ نفر، ۵تا بودیم به شدت احساس می کردیم حتی کمتر از ۵ نفر هستیم! اینو بهش می گن:

تیم یا گروه یا کار گروهی یا TEAMWORK! به عبارتی FARZANEGAN ESF TEAMWORK!

خلاصه این که همون طور که قبلا هم ذکر کردیم، ما ۶ تا یه چیز دیگه ایم!

وای وای ش! یه چیز پایه!!!!!!!!

امروز ظهر صبا قبل از این که بیاد اژه ای رفته بود دندان پزشکی تا شیرکاکائو بخره! اون آقا مهربونه بهش گفته: خانم دکتر دانشجوها نیستن؟ تعطیله؟ صبا هم در کمال پررویی گفته چرا هستن من دیدمشون و اینا!

***حالا ما به چه نتیجه ای رسیدیم از این حرف؟

من که کیفم رو گرفتم، صبا هم که خانم دکتر شد رفت، می مونه مهشید و کیمیا و رکی و خدیجه! این چهار تا هم دیگه مشکل تیمشون حل شد! هی childeren! ( توجه کنید children نه، بلکه childeren ) برین خوش باشین! از بلغارستان یا کانادا واسه من و صبا سوغاتی بیارین!

امروز داشتیم Data Structure کار می کردیم. گفتن خب برای این که یه سری اطلاعات رو ذخیره کنیم احتیاج به یه چیزی داریم و اینا و اینا! گفتن مثلا ۱۰۰۰ تا آدم داریم می خوایم اسمشونو، سنشونو، وزنشونو، قدشونو، ... رو نگه داریم. من به مهشید گفتیم بیا BST یا همون BinarySearch از نوع سومش ( !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) پیشنهاد بدیم!!!!!!!!!!!

گفتن اولین داده ساختاری که به ذهنمون می رسه، آرایه است! داشتن می گفتن یه سری عملیاتی که می خوایم روی این انجام بدیم مثلا insert ( بخوانید : اینسرت!!!!!! )، min & max ،search ،delete می باشد. بعد داشتن می گفتن: insert مثلا یه نفر به دنیا می یاد می خوایم اطاعاتشو اضافه کنیم و ...، delete یه نفر می میره و... ، search ...! بعد (s*( p+d گفت: یه نفر گم می شه می خوایم پیداش کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه زدن زیر خنده به خصوص آقای HH! خیلی پایه بود! تا رسیدیم به Linked List یکی گفت: اِ!!!!!!!! Linked List! ما هم قرار شده تا رسیدیم به Binary Search Tree ( توجه کنید، tree، نه THREE!!!!!!!!!!! ) بگیم: اِ!! BST!

مثه این که بعد از کلاس گراف ملت می خواستن برن و برقا رو خاموش کنن، به همین دلیل معلوم نبود کلاس الگوریتم تشکیل بشه یا نه! بعد آقای حق شناس که داشتن رأی گیری می کردن پسرا گفتن نه! بعد هم گذاشتن رفتن و خداحافظی کردن، بعد دو ثانیه بعد برگشتن!!!!! دست و پای یه نفر رو هم گرفته بودن و به زور می آوردن! ما هم محل نذاشتیم که یعنی تابلو بود از همون اول که برمی گردین!!!!!!

ساعت ۴:۱۵ تعطیل شدیم، این مهشید شاقال تا ۴:۴۵ داشت اشکال می پرسید! همون موقع می خواستیم بریم بلوار که الاغ رو نشونشون بدم و بگیم نگهش داره، که کیمیا گفت من رکی رو می شناسم سلیقه شو قبول دارم! بقیه هم گفتن ما هم سلیقه دوتاتونو قبول داریم و اینا! بعد سر بقیه ی BIG سه نقطه بحث کردیم و اینا! اینا! همین اینا! اینا! همینا! ...!!!!!!!!!!!!! ( حالتو گرفتم؟ به غیر از خودمون ۶تا و پس از مدتی یکی دو نفر دیگه ( فوقش سه تا )، کسی نباید بفهمه "اینا" چیه!!!!!!!  ) خلاصه اینم از این! بعد من و خدیجه و صبا رفتیم پایین، دیدیم یه دونه قفل روی دره! حالا مهشید و کیمیا و HH هم اون بالا!!!!! به پیشنهاد صبا قفله رو برداشتیم و از بیرون زدیم به این ور در! گفتیم مامان کیمیا هم که ساعت ۵ می یاد نجاتشون می ده! البته من گفتم من با مهشید م رم، اونا می خواستن منم بندازن توی ساختمون و درو روم قفل کنن! منم گفتم:لوتون می دم ها! خدیجه هم رو به پنجره داد زد: دل افروز بود!!!!!!!!!!!!!! خلاصه رفتن قفل رو ورداشتن! ولی خیلی کار پایه ای بود!

راستی باید ذکر کنم که امروز هم فرمودن هر ۷تاتون با هم پاشین برین بیرون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فعلا همین!
تا شاقالی دیگر، بای!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 3:43  توسط شاقالک  | 

big ... بعدا می فهمین سه نقطه چیه!

خب خب!

سلام!
اول از همه باید ذکر کنم که این رکسانای شاقال داره برای مسابقات شطرنج می ره شیراز ( طبق آخرین اخباری که به دستم رسیده! ) به همین دلیل همه ی کارهای ما رو ریخته به هم!!!!

واااااااااااااااااااای! می دونی چند وقت بود که نمی تونستم توی بلاگفا از این شکلک ها بذارم؟

خلاصه! صبر کنین ببینم این چند وقته چه اتفاق های غیر یکنواختی افتاد؟

آها!

۱. سه شنبه ۱۲ تیر رفتیم اژه ای! برهوت برهوت! نیم ساعت وقت استراحت بود ما رفتیم ۳ بار آب خوردیم آخر سر هم تشنه برگشتیم سر کلاس!  هوا بدیهتا گرم بود! کلاسا هم کولر نداشت! ما آب پز شدیم اون جا! خلاصه روز اول کلاس فجیع بود! به قول مهشید فلسفه ی کد هم کار کردیم!

۲. پنج شنبه ۱۴ تیر بازم اژه ای! یه نمه تحلیل کار کردیم که خب بد نبود! تازه رفتیم از دانشکده دندان پزشکی شیرکاکائو خریدیم! بازم به قول مهشید فلسفه ی لینوکس کار کردیم!

۳. دوشنبه ۱۸ تیر جلسه ی کارسوق بود. بروبچز جمع بودن! کارا رو تقسیم کردیم و مدرسا معلوم شدن! به من و رکی فیلم برداری و عکاسی و هم چنین جایزه ها افتاد! رکی مسئول فیلم و عکس و من مسئول جایزه! خواهر آقای صدیقین هم بودن، خوب شد سوتی ندادیم! بعدش با کیمیا و رکسانا و مهشید رفتیم توی نظر تا چیز کاندید کنیم! حالا برای کی؟  نمی گم!

۴. سه شنبه ۱۹ تیر کلاسای اژه ای! گراف و الگوریتم! الگوریتم یه نمه لگاریتم و merge sort کار کردیم! سر یکی از مسائل لگاریتم، تا همه اومدن سرشونو بندازن پایین، خدیجه جوابو گفت! آقای حق شناس هم رو به پسرا گفتن: حل کردن! خجالت بکشین حل کردن!!!!!!!! تازه یه نفر هم داشت آدامس می ترکوند، مهشید بدون این که نگاهش رو از تخته ور داره گفت: می شه آدامس نترکونی؟ آقای حق شناس هم با تعجب فراوان گفتن: با من بودی؟؟؟؟؟؟  ما هم ! مهشید گفت: نه! آقای حق شناس هم به اونا گفت: هر ۷تاتون پاشین برین بیرون! بعد از کلاسا من و رکی رفتیم بلوار، ساعت ۵:۳۰ رسیدیم! اون جا هم برای کارسوق چیز میز دیدیم هم ....( به عبارتی اونی که اسمش  به شما ربطی نداره! ) یه عروسک دختر ۱۲۰۰، بزرگترش ۲۰۰۰،  ۱۰۰۰، بعد یه الاغ دیدیم این قد ناز بود!  برای مورد دوم کاندید شد! بعد رفتیم جشنواره! اون جا زیر و رو کردیم عروسک فروشی فقط یه دونه بود! قبلی ها همه بسته بودن! بعد یه شاقال دیدیم که وقتی موهاشو پشت سرش جمع می کردی بعد می زدی توی گوشش دوباره موهاش می رفت توی هوا! با یه جامدادی شیطون،قرمز و مشکی فک کنم ۳۵۰۰! یه سگ ۱۵۰۰ و یه سری چیز دیگه! توی بلوار ذرت هم خوردیم! پازل هم دیدیم! تازه، توی این سرما، از یه بطری خالی، آب گرم خوردیم!

۵. همون شب، یعنی فردا بامدادش، داشتم با سیدی می چتیدم، حدودا دو ساعت! خوش گذشت! اگه حالشو داشتم بعدا می گم چی شد! طولانیه! وووووووو! رفت توی ۳۶۰ام! منم هرچی خواستم برم ببینم چی نوشتم نشد! امروز که خوندم دیدم فجیع بوده!

۶. پنج شنبه ۲۱ تیر بازم اژه ای! واقعا بهتر از قبل بود! خداوکیلی خیلی کلاس خوبی بود! رکی اولین کسی بود که با ۳ تا submit هر سه تا رو accept کرد منم دومی!!!!!

خب فعلا دیگه همین!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 3:50  توسط شاقالک  | 

big chat!!

venous_o0o (7/6/2007 2:35:30 AM): salam!
venous_o0o (7/6/2007 2:35:35 AM): Bkare baba!
venous_o0o (7/6/2007 2:35:40 AM): :D
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:35:52 AM): salam
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:35:53 AM): :D
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:36:01 AM): khab bodi?
venous_o0o (7/6/2007 2:36:11 AM): are
venous_o0o (7/6/2007 2:36:21 AM): man alan oomadam!
venous_o0o (7/6/2007 2:36:26 AM): to kei oomadi?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:37:03 AM): koftet beshe:D
venous_o0o (7/6/2007 2:37:19 AM): khob man ke bet goftam boro bekhab!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:38:06 AM): khob dige bidar nemishodam:D
venous_o0o (7/6/2007 2:38:19 AM): na!
venous_o0o (7/6/2007 2:38:28 AM): khabe mamoomli
venous_o0o (7/6/2007 2:38:31 AM): 2 bakhshe:
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:38:48 AM): pas chi?
venous_o0o (7/6/2007 2:38:51 AM): 0.5 sa@ khabe sabok
venous_o0o (7/6/2007 2:39:05 AM): 3 sa@ sangin!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:39:08 AM): man ono nadaram akhe:D
venous_o0o (7/6/2007 2:39:21 AM): chi ro?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:39:37 AM): khabe saboko:D
venous_o0o (7/6/2007 2:40:04 AM): khob ye kam dige ke bozorgtar shi peida mikoni!
venous_o0o (7/6/2007 2:40:07 AM): manam nadashtam!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:40:23 AM): :D
venous_o0o (7/6/2007 2:40:37 AM): 360amo khoondi?
venous_o0o (7/6/2007 2:40:42 AM): asle chepoondan!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:40:58 AM): na
venous_o0o (7/6/2007 2:41:11 AM): hamoon ke be sd goftam mishe felan ja ye jalase chepoond!
venous_o0o (7/6/2007 2:41:21 AM): felan in ja!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:41:22 AM): na
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:44:56 AM): in ke age 360 eto bebine kop mikone:))
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:44:58 AM): =))
venous_o0o (7/6/2007 2:45:14 AM): ki?
venous_o0o (7/6/2007 2:45:17 AM): sd?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:45:38 AM): are
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:45:41 AM): :))
venous_o0o (7/6/2007 2:45:45 AM): chera mage cheshe? :-"
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:45:53 AM): har chi be u mail zad darghi zadi to 360
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:45:54 AM): :D
venous_o0o (7/6/2007 2:46:03 AM): na baba!
venous_o0o (7/6/2007 2:46:07 AM): hamash ham nist!
venous_o0o (7/6/2007 2:46:11 AM): :">
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:46:22 AM): hichi:D
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:46:35 AM): :D
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:46:36 AM): ;)
venous_o0o (7/6/2007 2:46:37 AM): to az kei oni?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:46:58 AM): 2.34
venous_o0o (7/6/2007 2:47:10 AM): :-?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:47:57 AM): webe po0yano dari?
venous_o0o (7/6/2007 2:48:09 AM): na!
venous_o0o (7/6/2007 2:48:18 AM): boro az tooye nazara biar!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:48:27 AM): 0ok
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:49:05 AM): vay faghri fek konam passamono betone bebine:))
venous_o0o (7/6/2007 2:49:16 AM): :))
venous_o0o (7/6/2007 2:49:19 AM): che faji!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:49:26 AM): eftezah
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:49:37 AM): hala mige ina ye mosh kholo chelan
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:49:38 AM): :))
venous_o0o (7/6/2007 2:49:39 AM): be ehtemale ziad az passe man ke khabar nadare!
venous_o0o (7/6/2007 2:49:45 AM): :))
venous_o0o (7/6/2007 2:50:15 AM): mikham be sd mail bezanam!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:50:18 AM): chera?
venous_o0o (7/6/2007 2:50:29 AM): akhe kasi sirius ro nemishnase!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:50:40 AM): chi?
venous_o0o (7/6/2007 2:50:41 AM): mikham begam khodet gofti 23-30 mishe!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:50:58 AM): 0ok
venous_o0o (7/6/2007 2:51:03 AM): bebin! man ye min miram :-S WC
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:51:05 AM): felan bezar javabe maile mano bede bad
venous_o0o (7/6/2007 2:51:11 AM): bebin! man ye min miram :-S WC
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:51:30 AM): 0ok
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:51:33 AM): :))
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:53:39 AM): kojayi?
venous_o0o (7/6/2007 2:56:26 AM): OOMADam!
venous_o0o (7/6/2007 2:56:42 AM): chera migi bezaram javabe toro bede bad!
venous_o0o (7/6/2007 2:56:43 AM): ?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:56:55 AM): zahmat keshidi:D
venous_o0o (7/6/2007 2:57:05 AM): kooft
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:57:10 AM): bebinim chi mige ye vaght goft bashe
venous_o0o (7/6/2007 2:57:31 AM): khob in tori ehtemalesh bishtar mishe ke bege!
venous_o0o (7/6/2007 2:57:34 AM): dar zemn!
venous_o0o (7/6/2007 2:57:57 AM): man o to ke aslan az mail haye ham khabar nadarim :O
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:58:01 AM): 0ok
venous_o0o (7/6/2007 2:58:22 AM): yani har kodoom jodagoone ina ro HEI behesh migim!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:59:07 AM): ahan bale motevajeham:D
venous_o0o (7/6/2007 2:59:23 AM): khodesh gofte bezar nazdikesh beshim bad!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 2:59:37 AM): 0ok
venous_o0o (7/6/2007 2:59:40 AM): vali man bazam yadavari mikonam! :))
venous_o0o (7/6/2007 2:59:48 AM): Bkari!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:00:45 AM): :))
venous_o0o (7/6/2007 3:02:43 AM): be nazaret ziadi zaye nist? :-S
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:03:08 AM): nemidonam
venous_o0o (7/6/2007 3:03:13 AM): :-S
venous_o0o (7/6/2007 3:03:20 AM): bikhil!
venous_o0o (7/6/2007 3:03:27 AM): MAN mizanam! :))
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:03:40 AM): 0ok;)
venous_o0o (7/6/2007 3:03:46 AM): :))
venous_o0o (7/6/2007 3:03:53 AM): bad dardie Bkari!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:04:13 AM): are:))
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:04:17 AM): mikhay manam yeki dige bezanam:))
venous_o0o (7/6/2007 3:04:23 AM): :))
venous_o0o (7/6/2007 3:04:25 AM): =))
venous_o0o (7/6/2007 3:04:37 AM): na dige KHEILI faji mishe!
venous_o0o (7/6/2007 3:04:39 AM): :O
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:04:51 AM): bezar manam bezanam ps bezanim Bkari bad chiziyeha:))
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:04:55 AM): =))
venous_o0o (7/6/2007 3:05:05 AM): oh oh na
venous_o0o (7/6/2007 3:05:06 AM): !
venous_o0o (7/6/2007 3:05:20 AM): :O partemoon mikoni biroon!
venous_o0o (7/6/2007 3:05:21 AM): :D
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:05:47 AM): are:))
venous_o0o (7/6/2007 3:05:57 AM): :))
venous_o0o (7/6/2007 3:06:07 AM): vali kheili payast ha!
venous_o0o (7/6/2007 3:06:17 AM): ma hamishe az hame ja part mishim biroon!
venous_o0o (7/6/2007 3:06:21 AM): :))
venous_o0o (7/6/2007 3:06:23 AM): =))
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:06:27 AM): aare:))
venous_o0o (7/6/2007 3:06:48 AM): vali in yeki YENAME fargh mikone ha!
venous_o0o (7/6/2007 3:07:56 AM): alan kheili fajie man ino bezanam!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:07:59 AM): are
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:07:59 AM): :))
venous_o0o (7/6/2007 3:08:13 AM): akhe khodesh gofte bezar badan ke nazdikesh shodim!
venous_o0o (7/6/2007 3:08:19 AM): :-S
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:08:40 AM): nemidonam
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:08:42 AM): khob bezar badan
venous_o0o (7/6/2007 3:08:50 AM): ok!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:18:50 AM): isomorfics in joriye?
venous_o0o (7/6/2007 3:19:06 AM): nemidoonam!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:19:26 AM): isomorfis
venous_o0o (7/6/2007 3:20:07 AM): isomorphism mishe ham rikhti!
venous_o0o (7/6/2007 3:20:15 AM): az tooye dictionary didam!
venous_o0o (7/6/2007 3:20:34 AM): isomorphic mishe hamrikht!
venous_o0o (7/6/2007 3:20:36 AM): che tor?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:20:40 AM): e
venous_o0o (7/6/2007 3:20:50 AM): che tor?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:21:45 AM): 0ok
venous_o0o (7/6/2007 3:22:04 AM): porsidam che tor?
venous_o0o (7/6/2007 3:22:21 AM): man fek konam porsidam che tor? ;)
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:22:24 AM): mikham 360 up konam :D
venous_o0o (7/6/2007 3:22:39 AM): farsi benevis!
venous_o0o (7/6/2007 3:22:48 AM): manam daram farsi minevisam!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:23:49 AM): chiyo?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:23:50 AM): 360o?
venous_o0o (7/6/2007 3:23:55 AM): are!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:24:32 AM): farsi zayas
venous_o0o (7/6/2007 3:24:40 AM): na baba!
venous_o0o (7/6/2007 3:24:56 AM): sali ham farsi mizane!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:25:12 AM): dos nadaram
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:25:18 AM): :D
venous_o0o (7/6/2007 3:25:23 AM): kheile khob!
venous_o0o (7/6/2007 3:46:11 AM): man ye upe kheili paie kardam!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:46:49 AM): me2
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:46:52 AM): :))
venous_o0o (7/6/2007 3:46:55 AM): :D
venous_o0o (7/6/2007 3:47:50 AM): boro bebin!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:48:00 AM): 0ok
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:48:04 AM): u am bebin
venous_o0o (7/6/2007 3:48:07 AM): ok!
venous_o0o (7/6/2007 3:50:09 AM): "ama darigh az 1done soper onja nabod" na! ama darigh az ye doone super ke onnja bashe!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:50:32 AM): e
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:50:33 AM): velam kon
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:50:33 AM): :D
venous_o0o (7/6/2007 3:52:43 AM): ey val paie bood!
venous_o0o (7/6/2007 3:52:51 AM): faghat ye chize dige:
venous_o0o (7/6/2007 3:53:01 AM): graph! na geraf!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:53:28 AM): han?
venous_o0o (7/6/2007 3:53:39 AM): hichi! ;)
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:54:01 AM): khob in fingilish bod:D
venous_o0o (7/6/2007 3:54:10 AM): :D
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:54:42 AM): mikham emrozam beupam:D
venous_o0o (7/6/2007 3:54:52 AM): ok!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:56:50 AM): man nemitonam bekhonam y ash bade
venous_o0o (7/6/2007 3:57:15 AM): chi ro bekhooni?
venous_o0o (7/6/2007 3:57:17 AM): chish bade?
venous_o0o (7/6/2007 3:57:39 AM): ey val!
venous_o0o (7/6/2007 3:57:51 AM): ye ahange dige ham baraye khale sali dl kardam!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:58:26 AM): ي
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:58:40 AM): 0ok;)
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 3:59:31 AM): ey val kheyli payas:))
venous_o0o (7/6/2007 3:59:39 AM): :))
venous_o0o (7/6/2007 4:01:39 AM): bahale?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:03:54 AM): boro ghalebe yasino bebin
venous_o0o (7/6/2007 4:04:04 AM): ok!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:04:54 AM): man avaz kardam
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:04:54 AM): alan
venous_o0o (7/6/2007 4:05:06 AM): aha!
venous_o0o (7/6/2007 4:05:12 AM): 360am paie bood?
venous_o0o (7/6/2007 4:06:53 AM): postaye mahshid bahale! :))
venous_o0o (7/6/2007 4:07:07 AM): bebin!
venous_o0o (7/6/2007 4:07:13 AM): ghalebesho avaz kardi
venous_o0o (7/6/2007 4:07:21 AM): baraye man ke hame chi rikhte be ham!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:07:28 AM): berim namaz
venous_o0o (7/6/2007 4:07:42 AM): hame chi darham barhame!
venous_o0o (7/6/2007 4:07:51 AM): ok! berim namaz!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:07:55 AM): miyay ke badesh?
venous_o0o (7/6/2007 4:07:56 AM): 5min dige! ;)
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:09:16 AM): ??????????
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:09:18 AM): areeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:09:59 AM): chi?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:10:14 AM): 0ok
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:10:14 AM): ;)
venous_o0o (7/6/2007 4:12:47 AM): man oomadam!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:16:50 AM): me2
venous_o0o (7/6/2007 4:16:59 AM): ok!
venous_o0o (7/6/2007 4:17:05 AM): webe mahshali chie?
venous_o0o (7/6/2007 4:18:08 AM): hei!
venous_o0o (7/6/2007 4:18:44 AM): alo!
venous_o0o (7/6/2007 4:18:46 AM): hasti?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:21:15 AM): dc
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:21:19 AM): up nakarde
venous_o0o (7/6/2007 4:21:25 AM): midoonam!
venous_o0o (7/6/2007 4:21:32 AM): bede hala!
venous_o0o (7/6/2007 4:22:38 AM): alo!
venous_o0o (7/6/2007 4:22:42 AM): pm miad?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:23:13 AM): are
venous_o0o (7/6/2007 4:23:30 AM): migam webe mahshali ro bede!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:24:05 AM): khob migam up nakarde
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:24:17 AM): mahshar892.blogfa.com
venous_o0o (7/6/2007 4:24:20 AM): man ghabli ha ro nakhoondam!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:25:01 AM): 0ok
venous_o0o (7/6/2007 4:25:08 AM): ok!
venous_o0o (7/6/2007 4:25:19 AM): ghalebe yasin faji be ham rikhte!
venous_o0o (7/6/2007 4:25:23 AM): avazesh kon!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:25:28 AM): na
venous_o0o (7/6/2007 4:25:42 AM): migam hamechish rokhe be ham!
venous_o0o (7/6/2007 4:25:56 AM): matnesh rafte tooye peivanda!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:25:56 AM): kojash??
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:26:14 AM): na male man khobe
venous_o0o (7/6/2007 4:27:01 AM): male man bad miad!
venous_o0o (7/6/2007 4:27:06 AM): ye min visa!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:27:11 AM): 0ok
venous_o0o (7/6/2007 4:28:12 AM): faji rikhte be ham!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:28:24 AM): na baba
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:28:27 AM): bara man khobe
venous_o0o (7/6/2007 4:28:31 AM): kampulutere mahze mahze rafte tooye welcom to my blog
venous_o0o (7/6/2007 4:28:45 AM): matne mahshid rafte zire axe 5taiimon!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:29:19 AM): :(
venous_o0o (7/6/2007 4:29:42 AM): mage gharar nabood sooratish koni?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:29:56 AM): :(
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:30:00 AM): akhe ino doos midaram
venous_o0o (7/6/2007 4:30:15 AM): chi kar konam!
venous_o0o (7/6/2007 4:30:21 AM): khob rikhte be ham!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:30:47 AM): 0ok
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:30:53 AM): alan avaz mikonam:(
venous_o0o (7/6/2007 4:30:57 AM): ok
venous_o0o (7/6/2007 4:31:07 AM): maghazeye doktor! mahshali kheili paias!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:31:50 AM): are:))
venous_o0o (7/6/2007 4:36:06 AM): 2rost shod?
venous_o0o (7/6/2007 4:36:34 AM): ok behtar shod!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:36:39 AM): chi?
venous_o0o (7/6/2007 4:36:48 AM): ghaleb!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:37:02 AM): 0k
venous_o0o (7/6/2007 4:37:19 AM): man raftam u matne chatemoono up mikoni?
venous_o0o (7/6/2007 4:37:35 AM): hamishe man miupam!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:37:52 AM): naro
venous_o0o (7/6/2007 4:38:05 AM): nemkham beram!
venous_o0o (7/6/2007 4:38:13 AM): faghat migam vaghti raftam ino miupi?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:38:22 AM): 0ok
venous_o0o (7/6/2007 4:46:27 AM): che khabar?
venous_o0o (7/6/2007 4:46:41 AM): man dahstam dr ro mikhoondam!
venous_o0o (7/6/2007 4:46:50 AM): sd inam bebine kop mikone! :))
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:47:12 AM): :))
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:47:13 AM): man beram bye
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:47:19 AM): vaght nadaram beupam
venous_o0o (7/6/2007 4:47:20 AM): up nemikoni?
venous_o0o (7/6/2007 4:47:22 AM): :(
venous_o0o (7/6/2007 4:47:35 AM): pas man bokonam?
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:47:45 AM): are
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:47:50 AM): age mitoni
venous_o0o (7/6/2007 4:47:53 AM): ok!
venous_o0o (7/6/2007 4:47:59 AM): felan bye! :-h
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:48:32 AM): bye
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:52:49 AM): yasino bebin
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:52:50 AM): bye
venous_o0o (7/6/2007 4:52:57 AM): ok! bye!
venous_o0o (7/6/2007 4:53:00 AM): hei!
venous_o0o (7/6/2007 4:53:10 AM): man safeye chatemoono bastam! :(
venous_o0o (7/6/2007 4:53:11 AM): :O
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:53:12 AM): han
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:53:12 AM): ?
venous_o0o (7/6/2007 4:53:18 AM): :(
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:53:21 AM): bikhiyal
venous_o0o (7/6/2007 4:53:25 AM): ook!
venous_o0o (7/6/2007 4:53:27 AM): boro!
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:53:34 AM): az to massage archivet biyar
roksana_b_zeddehal (7/6/2007 4:53:41 AM): bye
venous_o0o (7/6/2007 4:53:45 AM): bye!

اینا مال روز جمعه 15 تیر 1386 بود!!!!
من توی 360ام اون آپ اصل خشونت و اینا رو کرده بودم، رکی هم خاطره ی اژه ای رو نوشته بود مهشید هم یاسینو آپ کرده بود! بازم راجع به اژه ای!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 5:12  توسط شاقالک  | 

chat chat!

delafrooz_mir: baaaaaaaaaaaaaah! Bkare baba!
delafrooz_mir: salam:D
roksna_b_zeddehal blz: :D
roksna_b_zeddehal blz: salam
roksna_b_zeddehal blz: :D
delafrooz_mir: boro dr ro bebin! up kardam!
roksna_b_zeddehal blz: ok;)
delafrooz_mir: aaaaaaaaa! roki man up kardam bad belafasele zadam ke bere be safheye nokhost, esme 4 ta weblog balaye esme webloge ma hast! tooye chand sanie chand ta weblog up mishan? :O
roksna_b_zeddehal blz: are manam tala kaf kardam
delafrooz_mir: boro bekhoon! khoshgele?
roksna_b_zeddehal blz: ok
delafrooz_mir: hasti?
delafrooz_mir: alo!
roksna_b_zeddehal blz: are
delafrooz_mir: ino bekhoon:
roksna_b_zeddehal blz: :))
delafrooz_mir: هرگز يادم نميره لحظه هاي با تو بودن را هرگز يادم نميره لحظه اي كه لب روي لب هام ميگذاشتي و به من طراوت مي بخشيدي هرگز لحظه هايي كه تو رو زير آب مي بردم و باهات آب بازي مي كردم يادم نميره هرگز از خاطرم نميري ليوانه شكسته‌ي من!!!!!!! آخه چرا شكستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
roksna_b_zeddehal blz: are bahal bod
delafrooz_mir: :)) kheili bahale!
delafrooz_mir: inam bekhoon:
delafrooz_mir: داري ميدي مواظب باش به اوني بده كه مرد باشه نه اينكه فقط ظاهر مردونه داشته باشه ...
خيلي دقت كن ... گول حرفاشو نخور... ببين راست مي گه يا نه
منم حتما راي ميدم ...
delafrooz_mir: :))
roksna_b_zeddehal blz: :))
roksna_b_zeddehal blz: =))
delafrooz_mir: خواستم اسمتو بذارم گل گفتم می پلاسی.بذارم خورشید گفتم غروب می کنی.بذارم ماه روزا تنها می مونم.گذاشتم دماغ تا همیشه رو صورتم باشی!!!!!!!!
delafrooz_mir: :))
roksna_b_zeddehal blz: :))
delafrooz_mir: چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه چرا؟تو که می دونی سر کاریه بازم می آیی پایین؟
delafrooz_mir: پنج راه شناختن ترکها:1-کردن کاپشن تو شلوار 2-ساعت 11 صبح 40 تا نون بربری خریدن 3-کشیدن ترمز دستی تو اتوبان 4-نوشتن GLXپشت RD
5-خوندن اس-ام-اس تا آخر!!!!!!
delafrooz_mir: :))
roksna_b_zeddehal blz: مژده مژده....المپيك پسرها رسيد... 1)مخ زدن دختر بسيجي در 10 ثانيه 2)تحمل كردن و از حال نرفتن در مقابل 20 دختر سمج 3)دويدن در حياط مدرسه دخترانه بدوون نگاه كردن به اطراف 4)رقابت با دختران در رشته چونه زني و پر حرفي پشت مبايل يا تلفن 5)ناز كشي 3دختر به طور همزمان(خداييش اين از همش سختتره) به برندگان در صورت تصويب هييت داوران 3 دختر بسيجي هديه ميگرد
roksna_b_zeddehal blz: :))
roksna_b_zeddehal blz: درپي آزاد اعلام شدن ازدواج موقت از سوي وزير كشورموجي از اميد دربين جوانان پديدار شد وبا توجه به استقبال وسيع مردم زن صيغه اي سهميه بندي شد و بزودي (صفا كارت)توزيع مي شود
roksna_b_zeddehal blz: ino :))
delafrooz_mir: :))
roksna_b_zeddehal blz: يرزنه 200 سال عمر کرده بود ، بهش مي گن مادر تو اين سن چه آرزوئي داري؟ مي گه : ننه 6 سال ديگه عمر کنم بشم 206 بيفتم زير پا جوونا
roksna_b_zeddehal blz: :((
delafrooz_mir: chie?
delafrooz_mir: يه مرده 3 سال بوده ميرفته امام رضا نذر ميكرده : اگه تو قرعه كشي بانك برنده شه
هرسال پياده بره مشهد. يه شب امام مياد تو خواب زن مرده. زنه ميگه امام يه كاري كن اين جايزه ها يكيش به اسم شوهرم دربياد . امام ميگه:به پخمه بگو اول بره حساب باز كنه.
roksna_b_zeddehal blz: in khande bod
delafrooz_mir: اگه یک روز باهم رفتیم بیرون. من سردم شد

یه لب……..

یه لب…………

یه لب…………..

یه لبو واسم میخری؟
delafrooz_mir: =))
roksna_b_zeddehal blz: :))
delafrooz_mir: یارو زنش سبزه بوده، سيزده به در ميندازتش بيرون
delafrooz_mir: =))
roksna_b_zeddehal blz: :))
delafrooz_mir: in faji paiast:
delafrooz_mir: یه روز غضنفر تو دستشویی بوده بعد یه نفر میاد در می زنه میگه بدو آب داره قطع میشه غضنفر اول خودشو می شوره بعد جیش میکنه
delafrooz_mir: =))
delafrooz_mir: هرجای دنیا که باشی و هر کاری که داری میکنی

اینو بدون که یک قلب هست که همیشه واسه تو میتپه

اونم قلب خودته…
delafrooz_mir: =))
delafrooz_mir: خیلی دوست دارم ببینمت

ولی حیف که بلیت باغ وحش گرونه.
delafrooz_mir: :))
roksna_b_zeddehal blz: :))
roksna_b_zeddehal blz: =))
roksna_b_zeddehal blz: che banamak shodi emroz:D
delafrooz_mir: در زمان هاي گذشته سلطاني تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي انكه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد
delafrooz_mir: .بعضي از بازرگانان ونديمان ثروتمند سلطان بي تفاوت از كنار تخته سنگ ميگذشتند.




roksna_b_zeddehal blz: :))
roksna_b_zeddehal blz: :))
delafrooz_mir: بسياري هم غرولند ميكردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ........
delafrooz_mir: با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.نزديك غروب يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود
delafrooz_mir: نزديك سنگ شد.بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت وآن را كناري قرار داد
delafrooz_mir: ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود كيسه را باز كرد وداخل آن سكه هاي طلا
delafrooz_mir: و يك ياد داشت پيدا كرد. سلطان در آن ياد داشت نوشته بود
roksna_b_zeddehal blz: akse yasin barat miyad
roksna_b_zeddehal blz: ?
delafrooz_mir: هرسد و مانعي ميتواند يك شانس براي تغيير زندگي انسا ن باشد.
delafrooz_mir: na! nemiad!
delafrooz_mir: baraye u ham nayoomad?
delafrooz_mir: az in balaiie yad begir!
roksna_b_zeddehal blz: baje
delafrooz_mir: :D
delafrooz_mir: weblog gardi che ghad khosh migzare!
delafrooz_mir: mikham be sd mail bezanam
delafrooz_mir: baraye jalaseye badi
roksna_b_zeddehal blz: in kheyli khogshele:D
delafrooz_mir: chon 2shanbe saba mire rahnamaii
roksna_b_zeddehal blz: ok
You have received 1 file from roksna_b_zeddehal blz.
979161086.jpg
Open (Alt+Shift+O)

delafrooz_mir: 3shanbe az 12 kelasaye ejeie
roksna_b_zeddehal blz: 4shanbe & shanbe na
delafrooz_mir: 4shanbe u nemitooni
delafrooz_mir: 5shanbe bazam kelasaye ejeie
delafrooz_mir: hafteye badesham mire torkie
delafrooz_mir: shanbe ham baz u nemitooni!
roksna_b_zeddehal blz: 2shanbe
roksna_b_zeddehal blz: ya am 4shanbe asri
delafrooz_mir: faghat mimoone 1shanbe!
delafrooz_mir: goftam ke, 2shanbe saba kelas dare tooye rahnamaii
delafrooz_mir: age beshe kelasesh ro avaz kard ke kheili ali mishe
delafrooz_mir: kelasesh ro ba niloofar ahmadi avaz kone!
delafrooz_mir: hala besh bezanam?
roksna_b_zeddehal blz: 4shanbe asr
delafrooz_mir: shayadam 1shanbe!
delafrooz_mir: bayad bebinim khode sd chi mige!
roksna_b_zeddehal blz: ok
delafrooz_mir: age masalan goft shanbe ya 4shanbe u bayad kelaseto avaz koni!
delafrooz_mir: age goft 2shanbe saba bayad jasho ba niloofar avaz kone!
roksna_b_zeddehal blz: na man nemitonam
delafrooz_mir: chera?
delafrooz_mir: oomadim o sd natoonest!
delafrooz_mir: jome ta 10 rooz mire torkie!
roksna_b_zeddehal blz: man nemitonam asr bezarin
delafrooz_mir: chera? khob kelaseto naro!
roksna_b_zeddehal blz: nemishe
delafrooz_mir: alo!
roksna_b_zeddehal blz: nemishe
delafrooz_mir: chera khob? age natoonest rooze digei niad chi?
delafrooz_mir: kelase chi dari?
roksna_b_zeddehal blz: riyazi &*fizik
roksna_b_zeddehal blz: khob asr
delafrooz_mir: chera nemishe nari? ye jalasas dige!
roksna_b_zeddehal blz: man hazer nistam 20 toman bedam naram sare kelas
roksna_b_zeddehal blz: ok
roksna_b_zeddehal blz: taze kimam has
delafrooz_mir: :(
delafrooz_mir: bad bakht mishim in joori!
delafrooz_mir: u majboori kelase khosoosi benevisi!
delafrooz_mir: na majboori?
delafrooz_mir: bebin man nemitoonam! age goft oon rooz chi?
roksna_b_zeddehal blz: are delam mikhad be baghiye ham marbot nis
delafrooz_mir: boro baba! migam age goft oon rooz chi?
roksna_b_zeddehal blz: man nemidonam
roksna_b_zeddehal blz: bye
delafrooz_mir: koja miri hala?
roksna_b_zeddehal blz: hosele nadaram bye
delafrooz_mir: boro! bye
roksna_b_zeddehal blz: age ma 6 tayi nis har vaght delet mikhad kelaso bezar man nem,iyam mozaheme shomam nemisham
roksna_b_zeddehal blz: bye
delafrooz_mir: man manzooram in nabood
delafrooz_mir: migam nemishe yani kelaseto avaz koni?
delafrooz_mir: yeho majboor shodim
delafrooz_mir: ehtemalesh kame vali momkene!
roksna_b_zeddehal blz: khob manam goftam bezarin man nemiyam fek nakonam mohem bashe
delafrooz_mir: delet az yeki dige pore sare man khali nakon!
delafrooz_mir: goftam ke manzooram in nabood
roksna_b_zeddehal blz: na az kasi por nis
roksna_b_zeddehal blz: bashe bye
delafrooz_mir: bye

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:52  توسط شاقالک  | 

برهوت و فجیع

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
امروز رفتیم برهوت! برهوت برهوت!
برهوت به معنای واقعی!
30 دقیقه استراحت بود ما هم اومدیم بیرون! 3 بار رفتیم آب خوردیم! آخرش هم تشنه برگشتیم سر کلاس!
نزدیک اون جا یه جایی بود که یه قفس گنده بود و 6-7 تا سگ نگه داشته بودن! ما هم تا رفتیم نزدیکشون شروع کردن به پارس کردن!
تازه، همه ی مدرسه شون سایه بود! فقط یه قسمت کمی اش آفتاب بود! به خاطر همین ما هم هی سردمون می شد و می یومدیم توی سالن!
قطره های عرقی که از کمرم می رفتن پایین غلغلکم می داد!
فجیع تر اون که دور و ور مدرسه شون یک دونه مغازه هم نیست! در حالی که ما یه سوپر علی تو کوچه مون داریم تازه یه زکیه هم بعد اون کوچه باریکه داریم ( یه بار من و پرنیان حسین زاده رفتیم از اون جا دو کیلو چیپس و پفک و کرانچی خریدیم بعد به اون آقا پیره که احتمالا شوهر زکیه است گفتیم بی زحمت یه پلاستیک بدین گفت نه می رین می ندازینش یه گوشه!!! اون وقت می گن اصفهانیا خسیس نیستند! ) اگر هم اون وری بریم توی مصلی که اون جا هم نه تنها سوپری هست که میوه و سبزی فروشی هم هست! بعد اون ور خیابون شیخ مفید هم یه مغازه هست که اگه بخوایم بستنی دایتی بخریم مخصوصا برای کلاسای سیدی ( یا کارت اینترنت جهان آن لاین ) می ریم اون جا! تازه، اگه اون کوچه هه رو ادامه بدیم تا برسیم به میر، یه سوپر این ور خیابون و یه سوپر اون ور خیابون هست که دومی کارت اینترنت رنگین کمان هم می فروشه! بماند که توی مسیرمون تا سه راه نظر چه قد اسنکی و سوپری هست! تازه، سر ایستگاه هم آیس پک هست! دو تا شعبه ی بستنی هلنا هم توی مسیرمونه! یه آیس تک ( فک کنم! ) هم هست! اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه! بابا مدرسه مون وسط شهره!
تازه! زیراکسی ( برای زیراکس کردن جزوه های بچه ها توی امتحانای خرداد )، لوازم تحریری ( دم ایستگاه )، کفش فروشی، بانک و همه چی هم اون نزدیکا هست!



البته از همه مهم تر ( چه باحال! اگر توی "همه" جای "م" و "ه" رو عوض کنیم می شه "مهم" ) این که من پی بردم که سیدی نباید خیالش راحت باشه که ما توی تابستون کلاس داریم! کلاس امروز فجیع بود!!! فجیع فجیع!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:42  توسط شاقالک  | 

:))

دلی آخه چرا می خواد بره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب من دلم براش تنگ میشه خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی فک کنم تو ام همین طور نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

حالا برا جلسه بعد بشین ایده بزن؟!

 

به امید اون روز که ما ۵ تا ام بریم

 

هممون میریم مگه نه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 19:47  توسط شاقال اَخته  | 

مهم نیست جاداره یا نه! ارزش دارد یا نه؟ مسئله این است!

واااااای!
امروز یه کیف IOI سال 2006 جایزه گرفتم! یعنی قرار بود اولش یه تی شرت IOI باشه، ولی خب به این نتیجه رسیدیم که کیف این تی شرته به اینه که بیرون بپوشیش! و خب کدوم دختری می تونه توی خیابون تی شرت بپوشه؟ ( البته توی ایران ) در نتیجه یه کیف جایگزینش شد!
البته من همین طوری دیروز توی میلم یه جیزی پروندم، یعنی همین جوری یه مزه انداختم که من تی شرت می خوام! و به صورت کاملا غیر منتظره امروز کیف رو گرفتم! خودم هم توی کفم هنوز!
وااااااااااای!
برگشتنه که داشتم توی خیابون راه می رفتم، ملت همین طوری نگاه می کردن که مگه این دیوونه ( دیّونه ) است که دو تا کیف دستشه؟ به احتمال خیلی خوبی ( :D ) داشتن فک می کردن که این چه طرحیه روی این کیف کشیدن؟ اگه عکس بکهام یا هری پاتر یا هزار کوفت و زهرمار دیگه بود قشنگ تر بود!
به هر کی هم که کیفو نشون دادم، می گه چه خوب! چه قد جاداره!!!!!!!!
هر چی من می گم بابا! غیر از من توی کل ایران 7 نفر از این کیفا دارن، اون 7 نفرم همشون به یه نوعی با تیم جهانی یه ربطی داشتن، مگه کسی به ارزشش پی می بره؟ :(
تازه! یه اتفاق فجیع دیگه هم امروز افتاد!
یه سؤالی برام پیش اومد: واقعا اشکالی داره من با استادم که جای برادرمه توی خیابون راه برم؟ که مردم این طوری من و مهشید نگاه می کردن؟ یا این که مائده حتی وقتی که ما فقط به طور کاملا اتفاقی داشتیم کنار هم راه می رفتیم عقب ما راه می رفت و تازه نگاهمونم نمی کرد و هر چی نگاش کردم که بیاد جلو نیومد و تازه بعد از یه مدتی گفت من می خوام زود برم و جلو جلو رفت؟ تازه، اونم فقط برای این که اومده بود تا ما یه جورایی تنها نباشیم چون بدیهتا راهش دور شد!!
تازه: وقتی معلم هندسه ی دوران دبیرستانش رو دید و رفت بیرون کلاس، ملت ریختن توی کلاس ما و انگار نه انگار که همون دم وایساده، داشتن از ما سؤال می کردن که این کیه؟ چند سالشه؟ :O
Woooooooooow!
باورم نمی شه!
بی خیال!
همین طور که ظهر داشتیم می یومدیم، گفت که قراره 14 ام بره آمریکا! ولی به ما گفته بود که خیلی بعیده بیش تر از یه جلسه ی دیگه داشته باشیم! ما گفتیم خب یه جلسه کم نیست؟ اونم گفت آره! کم که هست ولی وقتی شنیدم که یه کلاس دیگه هم دارین دیگه خیالم راحت شد! (کسی تا حالا این همه مرام دیده؟) گفتم اگه فقط یه جلسه بیام هم اشکالی نداره! مهشید هم گفت: آخه می دونین واقعیت چیه؟ این که کلاستون واقعا مفید بود و عالی درس می دادین و ما هم خیلی استفاده کردیم! به خاطر همین نمی دونیم اصلا بتونیم بریم سر کلاس اونا یا نه؟ ( به عبارتی منظورش این بود که نمی تونیم سر اون کلاس دوام بیاریم ) می گفت که قراره یه هفته تا ده روز تفریحی بره ترکیه! بعد من پرسیدم کی می خواد بره و اونم گفت جمعه! منم گفتم آها! چون هفته ی بعد دوشنبه کلاس راهنماییه و قراره صبا درس بده! به خاطر همینم کلاس نمی تونست دوشنبه باشه! بعد پیشنهاد دادم که حداقل جلسه ی بعد از صبح تا عصر باشه! مهشید هم گفت که مدرسه نمی ذاره و منم گفتم خب مثه اون دفعه مامان باباهامون میان! نمی دونم اصلا اینو شنید یا نه؟ می گفت یه روزم می خوام برم باشگاه درس بدم، یه روزم روز خداحافظیه! مثل این ورزشکارا که خداحافظی می کنن و دور میدونو می بوسن!!!! آخر راه بهم گفت: می دونی چند نفر از این کیفا دارن؟ یه سری که خود بچه های تیم بودن: نیما احمدی پور و حسام الدین اخلاق پور و شایان احسانی منم گفتم: آقای لیاقت !گفت: وحید لیاقت و کیان میرجلالی و خانم شایان ومهشید هم گفت: خودتون اونم گفت نه بابا من که خدابیامرز شدم زنده ها رو می گم! منم گفتم: نه بابا این چه حرفیه؟ بعد گفت من یه دونه دادم به شایان و اونم داد به خانمش!
اول راه داشت می گفت که یه بار رفته خونه ی مهشید و اینا! وقتی دوم یا سوم دبیرستان بوده! می پرسید هنوز خونه شون همون خاقانیه یا نه؟ بعد گفت که برادر مهشید هم یه بار رفته خونه شون! اون موقع خونه شون توی باغ دریاچه بوده! بعد از اون دوبار خونه شونو عوض کرده ان! بعد از خونه ی ما پرسید و منم گفتم کجاست!
سر کلاس ییهو به من گفت چرا این طوری نگاه می کنی؟ منم پرسیدم خب چه طوری نگاه کنم؟ گفت گیجی! منم گفتم نه حواسم هست می فهمم چی می گین! نمی دونم چرا همون طور که قبلا هم اشاره کردم همه فک می کنن من نمی فهمم! بعدش می گفت که چرا امروز ساکتی؟ خب من چی کار کنم؟ اصلا حال نداشتم فک کنم و تازه وقتی هم فک می کردم قبلش یکی دیگه عین همونو می گفت! گفتم آخه دیشب دیر خوابیدم ولی فک نکنم دلیلش این باشه! ولی آخراش من و رکی جبران کردیم و یه مسئله ی خیلی آسونو حل کردیم!!!!!
وااااااااااااااااای! وقتی داشتیم فک می کردیم که ببینیم از کدوم طبقه اون طرفو باید بندازیم پایین تا بمیره، رکی بهم گفت از طبقه ی همکف می ندازیمش پایین! :))
کلی خوش گذشت! تازه تصمیم گرفتیم برای جلسه ی بعد هم صبحونه بیاریم هم توپ تا وسطی بازی کنیم! از اون جایی هم که هفت نفریم تصمیم گرفتیم اون نخودی باشه! کلی به این خندیدیم! تازه مهشید می گفت واقعا هم میاد که نخودی باشه!!!!!!!!!! :))
راستی!!!! می گفت از کلاسمون راضی بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هورااااااااااااااااااااااااااااا!




فقط یه چیزی رو می دونم: اگه یه دختر و پسر رو توی خیابون با هم ببینم سعی می کنم آخرین احتمالی که می دم این باشه که … نه این که همون اول کار فکرای چرت و پرت بکنم!


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:53  توسط شاقالک  | 

هورا!

اینم به افتخار سالی و نسیم که قبول شده ان مرحله دو! البته نتایج یکشنبه 27 خرداد اعلام شد ولی خب ...!

در اولین فرصت که Internet Explorer باز شد اینو درستش می کنم!
مدرسه بعد از صد سال قبولی مرحله دو داد!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 3:50  توسط شاقالک  | 

فعال باش!

مععععععععععععععععععععععععععععععععع!
نه!
اااااااااااااااااااااااااااااا!
کف می کنیمممممممم!


عنوان پروژه:
الگوريتم‌هاي گراف



نگارش:
پويان اميني، سيد امين سيدي، هادي محضرنيا، کاوه مهدوياني، کيان ميرجلالي



با راهنمايي:
علي اخوان بي‌تقصير


سوم دبيرستان-دبيرستان و پيش‌دانشگاهي شهيد اژه‌اي

برنده رتبه اول جشنواره جوان خوارزمي



چکيده:

اين طرح شامل دو بخش تئوري و عملي است. در بخش تئوري که شامل دو بخش بود، ابتدا اصول و تعاريف اوليه نظريه گراف‌ها، که در اين طرح مورد استفاده قرار گرفته بيان شده و بعضا باز تعريف شده (سعي کرديم برخي مفاهيم را دوباره خودمان تعريف کنيم تا بتوانيم راحت‌تر با آنها کار کنيم). سپس برخي قضايا که مورد استفاده بوده‌اند بيان و اثبات شده و در نهايت تعدادي الگوريتم که روي گرافها عمليات خاصي را انجام مي‌دهند، بيان شده و بهينگي آنها اثبات شده است. برخي از اين الگوريتم‌ها عبارتند از:

الگوريتم‌هاي پيمايشي BFSو DFS

الگوريتم‌هاي يافتن بزرگترين زيرگراف القايي از Gکه درجه تمام رئوس آن از Kبزرگتر باشد.

الگوريتم‌هاي فلوري (پيدا کردن يک دور اويلري)

الگوريتم‌هاي جهت دادن به يالهاي يک گراف بي جهت به نحون که درجه ورودي هر رأس بزرگتر از صفر باشد.

الگوريتم‌هاي رنگ کردن يک گراف بي جهت با دو رنگ

الگوريتم‌هاي يافتن يک ترتيب توپولوژيکي در يک DAG

الگوريتم‌هاي يافتن بزرگترين مسير جهت‌دار در يک DAG

الگوريتم‌هاي يافتن مچينگ ماکزيمم در يک گراف دو بخشي

در بخش عملي، برنامه تمام الگوريتم‌ها به زبان Pascalنوشته شد و ضمنا يک محيط شبيه‌ساز گرافيکي به صورت يک unitبراي زبان Pascal(که بعدا به وسيله يکي از اعضاي گروه و به توصيه دکتر عباد ا.. محموديان به زبان Visual C++بازنويسي شد) که تمام عمليات را به صورت گرافيکي مرحله به مرحله شبيه‌سازي مي‌کرد. و به علاوه امکانات فراواني از قبيل امکان تعريف گراف از طريق رسم آن به صورت گرافيکي (و بدون نياز به تعريف ماتريسي آن)، امکان اضافه کردن و حذف کردن رأس و يال و نيز امکان جهت‌دار کردن يالها، ايجاد يال موازي و طوقه و جابجا کردن گراف و ... در حين انجام عمليات، که کار کردن با الگوريتم‌ها و گرافها را ساده مي‌کند، را براي کاربر فراهم مي‌نمود.



فهرست مطالب:

عنوان صفحه

مقدمه 1

الگوريتم 3

آناليز الگوريتم‌ها 5

تعاريف و اصول 8

راس و يال 8

لوپ 8

يالهاي موازي 8

گراف 8

يال جهت‌دار و گراف جهت‌دار 8

اصل1 9

اصل2 9

مکمل زيرگراف 9

زيرگراف 9

زيرگراف فراگير 9

زيرگراف القايي 9

گراف کامل 9

گراف kبخشي 10

روشهايي براي نمايش گرافها 10

1. ماتريس مجاورت 10

2. وقوع و ماتريس وقوع 10

3. نمايش گراف در صفحه 10

گشت، مسير، گذرگاه 10

Kr,s Knو Pnو Cnو 11

گراف همبند 11

مؤلفه همبندي 11

درجه رئوس و گرافهاي منتظم 11

مرتبه و اندازه گراف 12

درجه رئوس در گرافهاي جهت‌دار 12

درخت و جنگل‌ها 12

درخت ريشه‌دار 12


بچه یاد بگیر، این قدر علافی ( = وبلاگ گردی ) نکن! یه کم فعال باش! :D
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 3:2  توسط شاقالک  | 

بازم چت!

اینم متن چت من و رکی بعد از اعلام نتایج!



roksna_b_zeddehal blz: hasti?
delafrooz_mir: are salam! :Dِ
roksna_b_zeddehal blz: salam:D
roksna_b_zeddehal blz: man kamam ghate natayejo gerefti bem bego
delafrooz_mir: esfahan:
delafrooz_mir: nasim o sali ghaboolidan!
delafrooz_mir: <:-P
roksna_b_zeddehal blz: hora
delafrooz_mir: <:-P <:-P
roksna_b_zeddehal blz: kheyli khoshhalam kheyliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P
roksna_b_zeddehal blz: az eje chi?
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P
delafrooz_mir: <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P <:-P
roksna_b_zeddehal blz: az eje chi?
delafrooz_mir: bigh o bigh o bigh nistan!
delafrooz_mir: Behname hatami!
roksna_b_zeddehal blz: nistan?
roksna_b_zeddehal blz: bigh?
roksna_b_zeddehal blz: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
delafrooz_mir: visa!
delafrooz_mir: amir hosein goli & hasane nasre esfahani!
delafrooz_mir: hamin!
delafrooz_mir: esfahan jaman 5 nafar!
delafrooz_mir: fereshte khani o asma ghandeharioon ham hastan!
roksna_b_zeddehal blz: oh oh
delafrooz_mir: visa ta amare kamel bedam!
roksna_b_zeddehal blz: 0ok
delafrooz_mir: 31 nafarn 7 ta dokhtar! <:-P
roksna_b_zeddehal blz: hora
delafrooz_mir: 4 ta pishraft dashtan!
roksna_b_zeddehal blz: ayda chi?
delafrooz_mir: na! migam visa doone doone migam!
roksna_b_zeddehal blz: 0ok
delafrooz_mir: azarbijane sharghi 3 ta pesar!
roksna_b_zeddehal blz: 0ok
delafrooz_mir: khorasane razavi 2 ta dokhtar 2 ta pesar!
delafrooz_mir: mazandaran 3 ta pesar!
roksna_b_zeddehal blz: 0ok
delafrooz_mir: ghazvin 1 dokhtar!
delafrooz_mir: baghie tehran! :(
roksna_b_zeddehal blz: :(
delafrooz_mir: 5ta esf + 4ta khorasan + 3 ta mazandaran + 3 ta azarbijan + 1 ghazvin = 16 nafar! 15 nafare dige tehranian!
roksna_b_zeddehal blz: :(
roksna_b_zeddehal blz: khob sali ko??
BUZZ!!!
delafrooz_mir: tehran = 9 ta taba tabaii + 2 ta farzanegan + 1 enerji atomi + 3 ta allame helli
delafrooz_mir: goftam ke ghabool shode!
delafrooz_mir: tavagho dashti ghabool nashe?
delafrooz_mir: hamin dige amar tamoom shod!
roksna_b_zeddehal blz: na sali on nis?
delafrooz_mir: na!
delafrooz_mir: maryam ali akbar poor ( teh )+ sara saboor rooh aghdam ( teh )+ elahe vahdani ( ghazvin ) + sali+ nasim + asma + fereshte khani!
roksna_b_zeddehal blz: hora
roksna_b_zeddehal blz: <:-P
roksna_b_zeddehal blz: maile SD be mano bebin X-(
roksna_b_zeddehal blz: salaam :)
age az man mishnavi, man chesh baste migam in yeki ham bug daare... :P
haalaa khod daani ;)
delafrooz_mir: eeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee!

bighhhhhhhh! sansoor shod!

roksna_b_zeddehal blz: man dashtam jaygashtaro mizadam dige nemizanam
roksna_b_zeddehal blz: :(
roksna_b_zeddehal blz: man bayad beram oza khite
roksna_b_zeddehal blz: zendei?
delafrooz_mir: are!
delafrooz_mir: chi shod?
delafrooz_mir: :-&
roksna_b_zeddehal blz: khob man beram
roksna_b_zeddehal blz: :(
delafrooz_mir: bye! :-h
roksna_b_zeddehal blz: :(
roksna_b_zeddehal blz: bye
delafrooz_mir: bye!
roksna_b_zeddehal blz: boro khodaro shokr kon ke moshkele mano nadari
delafrooz_mir: :-S
roksna_b_zeddehal blz: vali bigh khodayish gonah dasht
delafrooz_mir: chera? u az koja midooni?
roksna_b_zeddehal blz: akhe migan kheyli khafan bode
delafrooz_mir: hala!
delafrooz_mir: be ma che khahar?
delafrooz_mir: :D
roksna_b_zeddehal blz: e ma ke mese ona nistim
roksna_b_zeddehal blz: :D
delafrooz_mir: chi mese oona nistim?
roksna_b_zeddehal blz: ke az ghabol nashodaneshon khoshhal beshim
delafrooz_mir: man khoshhal nistam!
roksna_b_zeddehal blz: barge hamon sahih shode?
roksna_b_zeddehal blz: :O
delafrooz_mir: migam ma az koja midoonim khafan boode ya naboode ya chera ghabool nashode?
delafrooz_mir: peivand haye web ro didi?
roksna_b_zeddehal blz: khob sali ina migoftan
delafrooz_mir: che ghad khodemoon ro tahvil gereftam!
delafrooz_mir: roki hasti?
delafrooz_mir: mitooni beri in chat haii ke mizanam ro virayesh koni?
roksna_b_zeddehal blz: na
delafrooz_mir: :(
roksna_b_zeddehal blz: :D
roksna_b_zeddehal blz: niki chi mige baba bishin binim baba
delafrooz_mir: chi?
roksna_b_zeddehal blz: khondi nazaraye yasino?
delafrooz_mir: na visa!
roksna_b_zeddehal blz: 0ok
roksna_b_zeddehal blz: bekhon pas
delafrooz_mir: bebin visa!
delafrooz_mir: boro tooye dr-... ye post bezan be eftekhare bache ha!
delafrooz_mir: man nemitoonam sheklak bezaram!
roksna_b_zeddehal blz: halesh nis asabam khorde sorry
delafrooz_mir: e!
roksna_b_zeddehal blz: male ma sahih shode:((
delafrooz_mir: rasti nagofti che ettefaghati oftade!
delafrooz_mir: kooooooooooo? :O
delafrooz_mir: kooooooo?
roksna_b_zeddehal blz: boro nazararo bekhon:((
delafrooz_mir: bebin riazi sakhte? man ye kam JABR khoondam! :-&
roksna_b_zeddehal blz: namardiye:((
delafrooz_mir: chera chi shode?
delafrooz_mir: chi shode mordam begoo!
roksna_b_zeddehal blz: ke bargehamon sahih shode
delafrooz_mir: ah migam chera namardie?
roksna_b_zeddehal blz: khob nazararo bekhon
roksna_b_zeddehal blz: e
roksna_b_zeddehal blz: chon sahih kardan dige
roksna_b_zeddehal blz: u khoshhali?
delafrooz_mir: khob ke chi?
roksna_b_zeddehal blz: man beram vaghean bye
delafrooz_mir: bye!
roksna_b_zeddehal blz: hichi baba engar hangidi bye
delafrooz_mir: namard narafti up koni!
roksna_b_zeddehal blz: na hal nadaram
delafrooz_mir: boro! bye :-h
roksna_b_zeddehal blz: bye
delafrooz_mir: boro dige khob hei mige bye!
roksna_b_zeddehal blz: khob daram mailamo mikhonam badam mage man invis nistam?
delafrooz_mir: khob be har hal ke narafti agha! :D
delafrooz_mir: roki porsidam riazi sakhte?
delafrooz_mir: :-S
delafrooz_mir: man faghat JABR :-& ro rookhooni kardam mese joghrafi!
roksna_b_zeddehal blz: :D
roksna_b_zeddehal blz: :))
delafrooz_mir: chie kooft be khodet bekhand!
roksna_b_zeddehal blz: na baba
delafrooz_mir: rahe digei be nazaret mirese ke 2 rooze riazi ro tamoom konam!
roksna_b_zeddehal blz: siyadatam miyad?
delafrooz_mir: taze hei ham ba babak ke harf mizanam mige sin120+sin30 chande?
delafrooz_mir: are miad!
roksna_b_zeddehal blz: khare ham gonah dashta
delafrooz_mir: khodesh yadesh nist vaghti dabirestan bood 24 sa@ miraft kooh o madrese ro 2dar mikard!
delafrooz_mir: are baba hameye ejeia gonah dashtan bayad ghabool mishodan har 600 nafareshoon, khoobe?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
roksna_b_zeddehal blz: :))
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
delafrooz_mir: man migam riazi sakhte?
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: na
roksna_b_zeddehal blz: man to group tabrik begam?
BUZZ!!!
delafrooz_mir: na
delafrooz_mir: migan oghdei an!
roksna_b_zeddehal blz: akhe khodeshon goftan
delafrooz_mir: be ki?
delafrooz_mir: age in torie begoo!
roksna_b_zeddehal blz: 0ok
roksna_b_zeddehal blz: ba hame ghaboliya migam
roksna_b_zeddehal blz: bikhiyal nemigam zayas
roksna_b_zeddehal blz: man raftam bye
delafrooz_mir: khob nagoo! bye!
roksna_b_zeddehal blz: :-h
roksna_b_zeddehal blz: :-h
roksna_b_zeddehal blz: :-h
delafrooz_mir: boro!
roksna_b_zeddehal blz: :-h
roksna_b_zeddehal blz: :-h
roksna_b_zeddehal blz: :-h
roksna_b_zeddehal blz: :-h
roksna_b_zeddehal blz: :-h
roksna_b_zeddehal blz: :-h



اینم از این! این مکالمه از حدود ساعت 2:32 دقیقه شروع و تا حدود 4 یا 3:55 به طول انجامید!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 4:8  توسط شاقالک  | 

chat!

خب اینم متن چت من و صبا! بخونین فقط به ایده ی اولش بخندین!
( راستی صبا یکی دیگه از ما 5 تاست که تازگی ها شده 6 تا )


saba ahmadi: salam
delafrooz_mir: salam
saba ahmadi: rafti khone chi shod?zende mondi?
delafrooz_mir: daram be sd mail mizanam !
delafrooz_mir: are age zende naboodam ke nemishatidam, u zendei?
delafrooz_mir: :-S
saba ahmadi: man hanoz neshon nadadam
delafrooz_mir: :))
saba ahmadi: gharare age nomreham avaz nashod ye karname tarahi konam:D
delafrooz_mir: =))
delafrooz_mir: ey val manam komaket mikonam!
saba ahmadi: zist 20
saba ahmadi: arabi 20
saba ahmadi: riazi 20
saba ahmadi: :D
saba ahmadi: dos dari?
delafrooz_mir: roozi ke ba sd kelas darim, mirim mohre aghareb o oon khanoome tooye daftardari ro ham kesh mirim o ziresh mohr mizanim ta zaye nabashe! ;)
saba ahmadi: :)eyval eyval
saba ahmadi: nomrehamo eyval
saba ahmadi: moadelet chan shod?
saba ahmadi: Miss World 2006: http://quicknews.info/MissWorld.jpg !!
delafrooz_mir: 18.90! :D tooye molahezat ham minevisim " shaghale Bmasraf "!
saba ahmadi: :D
saba ahmadi: riazi be hsomaha khob dade?
delafrooz_mir: man ke naboodam vali be roki khoob nadade!
delafrooz_mir: eeeeeeeee pishi koomar! :-*
delafrooz_mir: salam behesh beresoon!
delafrooz_mir: halesh khoobe?
saba ahmadi: in ke pishi komar nis
delafrooz_mir: bache hash khooban?
saba ahmadi: are pishi
saba ahmadi: are:)
delafrooz_mir: shoharesh khoobe khahar? :-S
saba ahmadi: nemidonam shoharesh kie khahar:D
delafrooz_mir: mage nemigofti hamoon pishi siahe bood?
delafrooz_mir: :-S
saba ahmadi: na eshteba gereftam ehtemalan
saba ahmadi: on siahe kheily zeshte
delafrooz_mir: khob khahar shayad avazesh maye dare!
delafrooz_mir: ALLAHO A'LAM!
saba ahmadi: are valla
delafrooz_mir: che ghad mardom maddi shodan valla!
delafrooz_mir: :-?
saba ahmadi: are khahar khejaletam nimikeshan
delafrooz_mir: dige hame shodan SHAGHALE BAD!
delafrooz_mir: :D
saba ahmadi: e pishie man khobe
saba ahmadi: be sadra migam pishi
delafrooz_mir: kollan khahar hame ro goftam!
saba ahmadi: mige man pishi nistam sadraam
saba ahmadi: aare khahar
delafrooz_mir: sadra khaharete?
delafrooz_mir: :-/
saba ahmadi: na:D
delafrooz_mir: pas kie? :-/
saba ahmadi: na khahare ranae:D
delafrooz_mir: rana ke tooye kelase mae? Sadra khaharesh nist baradareshe!
delafrooz_mir: :))
saba ahmadi: :D
delafrooz_mir: in asbe ham kheili khoshgele mage na? :x
saba ahmadi: are:)
delafrooz_mir: mikhai axe kamelesh ro barat befrestam? andazeye desktope! in ja kheili ma'loom nist!
saba ahmadi: are:)
saba ahmadi: ketabe 7 harry potter:)
delafrooz_mir: khob??????????????
delafrooz_mir: :x
delafrooz_mir: sirius zende mishe?
saba ahmadi: nemidonam
saba ahmadi: ama pdfesho peida kardam
delafrooz_mir: manam mikham!
saba ahmadi: :D
saba ahmadi: bashe adresesho midam boro bebin
saba ahmadi: ama na nemidam boro codato bezan bache:D
delafrooz_mir: ok badan baram befres miram bebinam!
delafrooz_mir: in axam begir!
saba ahmadi: axesh khoshgel bod:)
delafrooz_mir: khahesh mikonam khahar!
delafrooz_mir: in siriuse, hamoon ja ke tooye emtahana be James chashmak mizane!
saba ahmadi: :)
saba ahmadi: :x
delafrooz_mir: azizam! tanha adame mojood dar ketab haye Harry Potter bood ke oonam rowling koshtesh! :((
saba ahmadi: :))
saba ahmadi: na
saba ahmadi: :(
delafrooz_mir: faghat dige moondan fred o george! man ba oona ham kheili hal mikonam!
delafrooz_mir: :x
saba ahmadi: are:x
saba ahmadi: ba minreva
saba ahmadi: lupin
delafrooz_mir: man asheghe sahneye farareshoonam! are mcgonagal mesle esfahanie khodemoone!
delafrooz_mir: copye haman mage na?
saba ahmadi: are daghighan
saba ahmadi: ;) 1 of my vacation pictures http://quicknews.info/vacation2.jpg <:-P
saba ahmadi has signed out. (6/17/2007 1:23 PM)

delafrooz_mir: man beine in 4 ta ina ro be tartib doost daram! 1. sirius! :x :-* 2.James! 3.lupin! peter ro ham aslan doost nadaram!
saba ahmadi: :x are
delafrooz_mir: oon khaterashoon kheili bahale ke snape ro aziat mikonan! :))
saba ahmadi: :))
delafrooz_mir: bebin man dige bayad beram nahar :(
saba ahmadi: bashe bye
saba ahmadi: pishi koomar
delafrooz_mir: bye! :-h ( in yaroo dare shishe pak mikone! )
saba ahmadi: :))
saba ahmadi: bye
delafrooz_mir: bye!
saba ahmadi: bye
delafrooz_mir: bebin man yeyho dc misham sing out nemikonam , ye vaght fek nakoni man onam ha!
delafrooz_mir: bye!
saba ahmadi: bye:D



باحال بود؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 3:23  توسط شاقالک  |